(۸) سؤال کردن سائل از مجنون عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و دوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بمجنون گفت آن یاری ز یاری
که لیلی را تو چندین دوست داری
بدو گفتا بحقّ عرش و کرسی
که گر من دوستش دارم چه پرسی
رفیقش گفت چندین شعر گفتن
شبانروزیت نه خوردن نه خفتن
میان خاک و خون بودن بزاری
چه بودست این همه بر دوستداری؟
جوابش دادکان بگذشت اکنون
که مجنون لیلی و لیلیست مجنون
دوئی برخاست اکنون از میانه
همه لیلیست، مجنون بر کرانه
چو شیر و مَی بهم پیوسته گردند
ز نقصان دو بودن رسته گردند
یکی چون آشکارا گشت اینجا
دوئی را نیست یارا گشت اینجا
اگر هستی بجان او را خریدار
چو تو گم گشتی او آمد پدیدار
چنان گم شو که دیگر تا توانی
نیابی خویش را در زندگانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مجنون به دوستش میگوید که چقدر لیلی را دوست دارد. دوستش از او میپرسد که چرا این همه شعر درباره عشقش میسراید و از او میخواهد که به خود cares و زندگیاش برگردد. مجنون جواب میدهد که این عشق و دیوانگیاش از شوق و محبتش به لیلی سرچشمه میگیرد و حتی اگر میان خاک و خون باشد، این احساس برایش ارزشمند است. سرانجام، او به این نتیجه میرسد که عشق واقعی دوتایی نیست و باید خود را به طور کامل در این عشق غرق کند، حتی اگر به معنای گم شدن در آن باشد.