(۲) گفتار مرد خدای پرست عطار
عطار نیشابوری / بخش پایانی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چنین گفتهست روزی حق پرستی
که او را بود در اسرار دستی
که هر چیزی که هست و بایدت نیز
ازان چیزت فراغت بِه ازان چیز
ترا چیزی که در هر دو جهانست
به از بودش بسی نابود آنست
اگر هر دو جهان دار السلامست
تماشا گاه جانم این تمامست
چو جان پاکِ من فردوس باشد
مرا صد مشتری در قوس باشد
بهشتی این چنین و همدمی نه
دلی پر سرِّ عشق و محرمی نه
چو هر همدم که میبینم حجابست
مرا پس هر دمی همدم کتابست
چو کس را مینبینم همدم خویش
در آنجا می فرو گویم غم خویش
مرا درمغزِ دل دردیست تنها
کزو میزاید این چندین سخنها
اگر کم گویم و گر بیش گویم
چه میجویم کسی، با خویش گویم
برآوردم بگرد عالمی دست
نداد از هیچ نوعم همدمی دست
وگر داد ودهد یک همدمم داد
نداد اوداد لیکن هم دمم داد
ز چندین آدمی درهیچ جائی
نمیبینم سر موئی وفائی
چو در من نیز یک ذرّه وفا نیست
ز غیری این وفا جُستن رو انیست
چو من محرم نَیَم خود را زمانی
کِه باشد محرم من در جهانی
ز همراهان دین مردی ندیدم
زاخوان صفا گردی ندیدم
بسی رفتم هم آنجا ام که بودم
نمیدانم کزین رفتن چه سودم
دلا چون هم نشینانت برفتند
رفیقان و قرینانت برفتند
تو تا کَی باد پیمائی ز سودا
برَو تا کَی کنی امروز و فردا
بخوردی همچو بیکاران جهانی
غم کارت نمیبینم زمانی
اگرچه صبحدم را هم دمی هست
ولی صادق نداد آن همدمش دست
بکن کاری که وقت امروز داری
برافروز آتشی چون سوز داری
همه خفتند چه مست و چه هشیار
تو کَی خواهی شدن از خواب بیدار
ترا تا چند ازین باریک گفتن
که میباید ترا با ریگ رُفتن
چو ابرهیم گفتار آمدی تو
چرا نمرود رفتار آمدی تو
چو نتوانی که مرد کار میری
زهی حسرت اگر مُردار میری
به گرد قال آخر چند گردی
قدم در حال نِه گر شیر مردی
دل تو گر ز قال آرام گیرد
کجا از حالِ مردان نام گیرد
چو قشری بیش نیست این قال آخر
طلب کن همچومردان حال آخر
چو تو عمر عزیز خود بیکبار
همه در گفت کردی،کی کنی کار
بُت تو شعر میبینم همیشه
ترا جز بت پرستی نیست پیشه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به بررسی معانی عمیق زندگی و جستجوی همدمی واقعی میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که در هر دو جهان موجودات و ارتباطات انسانی میتوانند بیفایده باشند و بهتر است به جستجوی جان و حقیقت بالاتر بپردازد. او از بیوفایی و ناپایداری انسانها در دوستیها و ارتباطاتش گلایه دارد و بیان میکند که هیچ کس به او وفا نکرده است. شاعر به این نتیجه میرسد که اگر درون خود وفایی نیابد، چطور میتواند آن را از دیگران انتظار داشته باشد. او همچنین بر لزوم اقدام در زمان حال تأکید دارد و از افرادی که به دنبال کارهای بیفایده هستند انتقاد میکند. در نهایت، او به انسانها میفهماند که تنها در جستجوی حقیقت و کمال میتوانند به آرامش و رهایی دست یابند.