(۹) سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست عطار
عطار نیشابوری / بخش سوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر پرسید درویشی ز مجنون
که چندست ای پسر سن تو اکنون
جوابش داد آن شوریده احوال
که سن من هزارست و چهل سال
بدو گفتا چه میگوئی تو غافل
مگر دیوانهتر گشتی تو جاهل
پس او گفتا بسی سر وقت بودست
که لیلی یک نفس رویم نمودست
چل عمر منست و این زیانست
ولی عمر هزاران آن زمانست
چو این چل سال من با خویش بودم
ز نقد عمر خود درویش بودم
ولی آن یک زمان سالی هزارست
که با لیلی مرا خود بیشمارست
هزاران سال یک دم باشد آنجا
چه میگویم کزین کم باشد آنجا
چو دریابد وجود بینهایت
دو عالم را عدم ماند ولایت
ببین ای دوست تا این چه وجودست
که یک یک ذره آن را در سجودست
وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد
درو خواهد همه چیزی عدم شد
زهی عالی وجودی کین وجودات
درو معدوم خواهد شد بلذّات
چو مرد آنجایگه نابود گردد
زیانش جمله آنجا سود گردد
اگر دست آورد خلق جهانی
یکی بر دامنش نرسد زمانی
چو نه این کس بود نه دامن او
که گردد یک زمان پیرامن او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر گفتگو بین یک درویش و مجنون را روایت میکند. درویش از مجنون میپرسد که چند سال دارد و مجنون پاسخ میدهد که سنش هزار و چهل سال است. درویش تعجب میکند و میگوید آیا دیوانهتر شدهای؟ مجنون توضیح میدهد که زندگیاش تنها به یک لحظهای که با لیلی گذرانده میارزد و بقیه عمرش برای او زیان است. او میگوید که در آن یک لحظهای که با لیلی بود، ارزش آن به اندازه هزار سال است. سپس مجنون به مفهوم وجود و عدم اشاره میکند و میگوید که وجود اصلی بینهایت است و همه چیز در آنجا در سجود است. وجود واقعی عبارت است از یکتایی که نه کم و نه زیاد است. مجنون به زیبایی وجود اشاره کرده و به این نکته میپردازد که زندگی مادی، در برابر آن وجود بینهایت، ارزش چندانی ندارد. این شعر در نهایت به فلسفه وجود و ارزش زمان و عشق میپردازد و نشان میدهد که درک عمیق از وجود میتواند زندگی را به شکل متفاوتی معنی کند.