(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت عطار
عطار نیشابوری / بخش سوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت
که با روی نکو خُلق و هنر داشت
پدر کو را چنان پنداشته بود
حساب از وی بسی برداشته بود
به آخر مرد و جان آن پدر سوخت
چه میگویم جگر کو صد جگر سوخت
پدر بیخود پی تابوت میشد
که هم حیران و هم مبهوت میشد
چو خاک افشاند بسیار و فغان کرد
دلی پُر درد سر بر آسمان کرد
چنین گفت ای که پیوندت نبودست
تو معذوری که فرزندت نبودست
فراغت داری از درد من آنگه
که هستی از پس پرده منزّه
گر استغفار بی پایان ندیدی
حدیث کلبهٔ احزان شنیدی
پسر را چاه و زندانست آنجا
پدر را بیت الاحزانست اینجا
اگر همچون تو پیوندش نبودی
نبودی شک که مانندش نبودی
پسر را با پدر چل سال پیوست
چرا سعی بدو ندهد دمی دست
اگر خطّی بود آن جز خطا نیست
وگر حرفی بوَد آن هم روا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پدری است که یک پسر با نیکویی و هنر دارد، و او را بسیار عزیز و مورد محبت قرار داده است. اما در نهایت پدر میمیرد و این مرگ او را به شدت متاثر و غمگین میکند. پدر در غم از دست دادن پسرش، دچار حیرت و سردرگمی میشود و دلش به شدت از درد میسوزد. او در فریاد و زاری به آسمان مینگرد و احساس میکند که فرزندش دیگر در کنار او نیست و این درد او را آزار میدهد. در پایان، پدر میگوید که اگرچه فرزندش را از دست داده، اما ارتباط و پیوندشان در این دنیا همچنان پایدار است و در کنار هم بودهاند. اشعار نشاندهنده عمیقترین احساسات انسانی نسبت به فقدان و درد جدایی است.