(۱) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش عطار
عطار نیشابوری / بخش سوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر یک روز ابراهیم ادهم
بپرسید از یکی درویش پُر غم
که بودی با زن و فرزند هرگز
چنین گفت او که نه، گفتا زهی عِز
بدو درویش گفت ای مرد مردان
چراگوئی، مرا آگاه گردان
چنین گفت آنگه ابراهیم کای مرد
هر آن درویش درمانده که زن کرد
به کشتی در نشست او بی خور و خواب
وگر فرزندش آمد گشت غرقاب
دل از فرزند چون در بندت افتاد
که شیرین دشمنی فرزندت افتاد
اگرچه در ادب صاحب قرانی
چو فرزندت پدید آمد نه آنی
اگرچه زاهدی باشی گرامی
چو فرزند آمدت رندی تمامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ابراهیم ادهم از یک درویش غمگین میپرسد که چرا به خانوادهاش توجه نمیکند. درویش در پاسخ میگوید که وقتی کسی خانواده دارد، به جز نگرانی و مشغلههای زندگی چیزی برایش نمیماند. او میافزاید که محبت به فرزند میتواند حتی بر انسان زاهد نیز تاثیر منفی بگذارد و او را از مسیر درستش دور کند. در واقع، این متن اشاره دارد به اینکه تعلقات خانوادگی میتواند انسان را در دنیا محدود کند و او را از کمالات معنوی دور سازد.