(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت عطار
عطار نیشابوری / بخش چهارم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
در افتادند در شهری سپاهی
گریزان شد نهان زان شهر شاهی
بشهری شد بگردانید جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
بجای آورد او را آشنائی
بدو گفتا چرائی چون گدائی
بگو آخر که من شاهم بایشان
چرا بنشستهٔ خوار و پریشان
شهش گفتا مگو آی در نظاره
که گر گویم کنندم پاره پاره
کسی کو دیدهٔ سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امکان ندارد
اگر بیدیده جوئی قربت شاه
شوی درخون جان خویش آنگاه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، یک سپاهی به شهری میرود و شاه آن شهر از ترس پنهان میشود. در این بین، فردی ناشناس با او برخورد میکند و از او میپرسد که چرا به شکل گدایان درآمده است. شخص در پاسخ میگوید که او شاه است، اما در وضعیت خوار و بیپناه قرار دارد. فرد ناشناس هشدار میدهد که خطرناک است که کسی بدون شناخت از شاه به او نزدیک شود، زیرا اگر کسی شاه را نبیند، فرصت نزدیک شدن به او را نخواهد داشت و ممکن است جانش در خطر بیفتد.