نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۱۰) حکایت دیوانه و نماز جمعه عطار

عطار نیشابوری / بخش پنجم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

یکی دیوانه بود از اهل رازی

نکردی هیچ جز تنها نمازی

کسی آورد بسیاری شفاعت

که تا آمد بجمعه در جماعت

امام القصّه چون برداشت آواز

همی آن غُر نُبیدن کرد آغاز

کسی بعد از نماز از وی بپرسید

که جانت در نماز از حق نترسید

که بانگ گاو کردی بر سر جمع؟

سرت باید بریدن چون سر شمع

چنین گفت او کامامم پیشوا بود

بدو چون اقتدای من روا بود

چو در الحمد گاوی می‌خرید او

ز من هم بانگِ گاوی می‌شنید او

چو او را پیش رو کردم بهر چیز

هر آنچ او می‌کند من می‌کنم نیز

کسی پیش خطیب آمد بتعجیل

سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل

خطیبش گفت چون تکبیر بستم

دهی مِلکست جائی دور دستم

چو در الحمد خواندن کردم آغاز

بخاطر اندر آمد گاو دِه باز

ندارم گاو گاوی می‌خریدم

که از پس بانگ گاوی می‌شنیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، فردی دیوانه از اهل راز تنها به نماز توجه داشت و هیچ کار دیگری نمی‌کرد. روز جمعه، او به جماعت نماز رفت و هنگام نماز، صدای بلندی شبیه به صدای گاو از او برخاست. پس از نماز، یکی از نمازگزاران از او پرسید که چرا در نماز این‌گونه عمل کرد و آیا از خدا نمی‌ترسد. دیوانه پاسخ داد که چون امام جماعت این‌گونه می‌خواند، او هم همان کار را می‌کند. او توضیح داد که وقتی امام در حمد مشغول خواندن بود، به یاد گاوی که باید بخرد، صدایش درآمد. در حقیقت، او بدون اینکه خود بخواهد، رفتار امام را تقلید کرده بود. این داستان نشان‌دهندهٔ تقلید و تأثیرپذیری انسان‌ها از یکدیگر است.