نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه عطار

عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

در آن ویرانه شد محمود یک روز

یکی دیوانه‌ای را دید پر سوز

کلاهی از نمد بر سر نهاده

بد و نیک جهان بر در نهاده

بر او چون فرود آمد زمانی

تو گفتی داشت اندوه جهانی

نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد

نه از اندوه خود یک دم گذر کرد

شهش گفتا که چه اندوه داری

که گویی بر دلت صد کوه داری

زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز

که ای پرورده در صد پردهٔ ناز

گرت هم زین نمد بودی کلاهی

ترا بودی درین اندوه راهی

ولیکن در میان پادشایی

چه دانی سختی و درد جدایی‌؟

که مومی با عسل خفته به‌صد ناز

نه از آتش خبر دارد نه از گاز

ولی هرگه که از وی شمع سازند

ز سوز‌َش روشنی‌ِ جمع سازند

چو اشک از آتش آید افسر او

بداند آنچه آید بر سر او

تو هم این دم نه‌ای از خویش آگاه

ولی آن دم که برگیرندت از راه

به‌هر یک یک نفس روشن بدانی

که مُرده بوده‌ای در زندگانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، محمود به یک دیوانه برخورد می‌کند که غم زیادی بر دل دارد. دیوانه با کلاهی از نمد به زندگی نگاه می‌کند و بی‌هیچ توجهی به اطراف، تنها در غم و اندوه خود غرق است. محمود از او می‌پرسد که چه اندوهی دارد که این‌گونه غمبادش گرفته است. دیوانه پاسخ می‌دهد که اگر او هم در موقعیت پادشاهی بود، متوجه رنج و سختی‌ها نمی‌شد. او به مقایسه‌ی خود و مومی که در عسل خوابیده می‌پردازد و می‌گوید که مومی از گرما و سختی‌ها بی‌خبر است و تنها وقتی متوجه می‌شود که شمعی از او ساخته شود و سپس می‌فهمد چه بر او می‌گذشته است. در پایان دیوانه اشاره می‌کند که آدمی باید در زندگی‌اش از خود آگاه باشد و درک کند که شاید در حالت ناآگاهی زندگی می‌کند.