(۱۴) حکایت دیوانۀ خاموش عطار
عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی دیوانه در بغداد بودی
که نه یک حرف گفتی نه شنودی
بدو گفتند ای مجنون عاجز
چرا حرفی نمیگوئی تو هرگز
چنین گفت او که حرفی با که گویم
چو مردم نیست پاسخ از که جویم
بدو گفتند خلقی کین زمانند
نمیبینی که جمله مردمانند
چنین گفت او نه اند این قوم مردم
که مردم آن بود کو از تعظم
غم دی و غم فرداش نبود
ز کار بیهده سوداش نبود
غم ناآمده هرگز ندارد
ز رفته خویش را عاجز ندارد
غم درویشی و روزیش نبود
بجز یک غم شبانروزیش نبود
که غم در هر دو عالم جز یکی نیست
یقینست آنچه میگویم شکی نیست
گرت امروز از فردا غمی هست
بنقد امروز عمرت دادی از دست
مخور غم چون جهان بیغمگسارست
وگر غم میخوری هر دم هزارست
خوشی در ناخوشی بودن کمالست
که نقد دل خوشی جُستن محالست
چه خواهد بود آخر زین بتر نیز
که صد غم هست و میآید دگر نیز
ازان شادی که غم زاید چه خواهی
وجودی کز عدم زاید چه خواهی
ترا شادی بدو باید وگر نه
غم بی دولتی میخور دگر نه
بدو گر شاد میباشی زمانی
تو داری نقد شادی جهانی
وگرنامش نگوئی یک زمان تو
چه بدنامی براندی بر زبان تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن دربارهی یک دیوانه در بغداد است که به خاطر نداشتن حرفهای مثبت و شکایت از زندگی و مردم، به انتقاد از جامعه میپردازد. او میگوید که در این دنیا، غم و اندوهی جز یک غم اصلی وجود ندارد و آدمها نباید خود را درگیر غمهایی کنند که وجود ندارند. به عقیدهی او، غمهای روزمره تنها باعث از دست رفتن زمان و شادی میشوند. او تأکید میکند که در زندگی باید شادی واقعی را جستجو کرد و غم را رها کرد، چرا که در نهایت، شادی حقیقی میتواند از دل غمها بیرون آید. او از دیگران میخواهد که به جای غم خوردن، در جستجوی خوشبختی باشند.