(۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید عطار
عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی ترسا میان بسته بهزنّار
به پیش بایزید آمد ز بازار
مسلمان گشت و کرد از شک کناره
پس آنگه کرد آن زنّار پاره
چو ببرید آن مسلمانگشته زنّار
بسی بگریست شیخ آنجایگه زار
یکی گفتش که شیخا چون فتادی
به گریه زانکه هست این جای شادی
چنین گفت او که بر من گریه افتاد
که چون باشد روا کز بعد هفتاد
گشاید بندِ زنّار از میانش
به یکدم سود گرداند زیانش
گر آن زنّار بندد بر میانم
چه سازم چون کنم، گریان ازانم
گر این زنّار کاین دم کرد پاره
ببندد دیگری را چیست چاره
اگر زنّار بگسستن خطا نیست
چرا زنّار بر بستن روا نیست؟
هزاران زَهره و دل، آب و خون است
که تا بیرون شود این کار چون است
گر آنجا هیچ قدری داشتی جان
نبودی موت انسان قتل حیوان
اگر سر تا به گردون برفرازی
وگر خود را وطن در چاه سازی
وگر سر بشکنی ور سرکشی باز
نه انجامت بگرداند نه آغاز
ترا گر بیسری ور سرفرازی
به یک نرخ آیدم در بینیازی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این قطعه، داستان شخصی به نام ترسا نقل میشود که از بازار به نزد بایزید میآید و مسلمان میشود. او زنار (نشانهای برای پیروی از یک مذهب) را پاره میکند و این عمل او باعث گریه شیخ میشود. دیگران از او میپرسند چرا گریه میکند در حالی که این باید خوشحالی باشد. شیخ پاسخ میدهد که او به دلیل این که در سن بالا (هفتاد سالگی) حالا زنار را پاره کرده و متوجه شده که دیر اقدام به تغییر کرده، گریه میکند. او تأکید میکند که موانع و مشکلات همواره وجود دارند و انسان باید در طول زندگی خود هوشیار باشد. نگران است که اگر همواره به دنبال تغییر نباشد، ممکن است هیچگاه نتواند به رشد و بهبود برسد. او در نهایت میگوید که تمام مخلوقات ارزش و اهمیت دارند و مرگ به معنای پایان زندگی و از دست دادن فرصتهاست. پیام اصلی این شعر به نوعی تفکر درباره زندگی، تغییر و اهمیت آن است.