نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة عطار

عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چنین گفته‌ست آن شمع دل‌فروز

همه دان یوسف همدان یکی روز

که یوسف را چنین گفتند احرار

که ای کرده زلیخا را دل‌افگار

زنی شد عاجز و بی‌یار مانده

ز بی‌تیماریت بیمار مانده

ببردی دل ازو در زندگانی

اگر بازش دهی دل‌، می‌توانی

چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز

نبردم من دل آن پیر‌ِ عاجز

نه از دل بردن‌ِ او هستم آگاه

نه هم جُستم به‌قصد دلبری راه

مرا نه با دل او کار بوده‌ست

نه در من هرگز این پندار بوده‌ست

مرا گویی که اکنون بیست سال است

که دل گُم کرده‌ام این خود محال است

کسی کاو از دل خود نیست آگاه

چگونه در دل‌ِ دیگر بَرَد راه‌؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شمع دل‌افروز (نماد عشق و روشنی) به یوسف همدان اشاره دارد و به او می‌گوید که زلیخا (زن عاشقش) از غم و بی‌یار ماندن در رنج است. زلیخا به خاطر بی‌توجهی یوسف بیمار شده و دلش پر از ناراحتی است. او از یوسف می‌خواهد که دل زلیخا را برگرداند، ولی یوسف با قاطعیت پاسخ می‌دهد که هرگز دل او را نبرده و از دلبری و عشق هیچ آگاهی ندارد. او بیان می‌کند که حتی در طول بیست سال گذشته هم دلش گم نشده و از این‌که کسی بتواند دل او را بدزدد، ناممکن است. در نهایت، یوسف تأکید می‌کند که ارتباط و دلبستگیش به زلیخا وجود نداشته است.