نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او عطار

عطار نیشابوری / بخش هشتم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

براه بادیه گفت آن یگانه

دو جوی آب سیه دیدم روانه

شدم بر پی روان تا آن چه آبست

که چندینیش در رفتن شتابست

بآخر چون بر سنگی رسیدم

بخاک ابلیس را افتاده دیدم

دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود

زهر چشمیش جوئی خون روان بود

چو باران می‌گریست و زار می‌گفت

پیاپی این سخن همواره می‌گفت

که این قصّه نه زان روی چو ماهست

ولی رنگ گلیم من سیاهست

نمی‌خواهند طاعت کردن من

نهند آنگه گنه بر گردن من

چنین کاری کرا افتاد هرگز

ندارد مثل این کس یاد هرگز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، راوی پس از مشاهده دو جوی آب سیاه، به دنبال منبع آن‌ها می‌رود. او به سنگی می‌رسد و چشم‌های ابلیس را می‌بیند که مانند ابرهایی پر از خون است. ابلیس در حال گریستن و سخن گفتن است و اظهار می‌کند که وضعیت او به خاطر رنگ سیاه گلیمش است و هیچ‌کس نمی‌خواهد او را بندگی کند. او به دلیل گناهان دیگران احساس عذاب می‌کند و این وضعیت را بی‌نظیر و بی‌برگشت می‌داند.