نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۶) حکایت دیوانۀ که از حق کرباس می‬خواست عطار

عطار نیشابوری / بخش نهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

مگردیوانهٔ شوریده برخاست

برهنه بُد ز حق کرباس می‌خواست

کالهی پیرهن در تن ندارم

وگر تو صبر داری من ندارم

خطابی آمد آن بی‌خویشتن را

که کرباست دهم اما کفن را

زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر

که من دانم ترا ای بنده پرور

که تا اوّل نمیرد مرد عاجز

تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز

بباید مرد اول مفلس وعور

که تا کرباس یابد از تو در گور

دلاگرکشتهٔ این راه گردی

بیک دم زندهٔ الله گردی

چو تو خونی شدی از پای تا فرق

میان خاک شو در خون خود غرق

هر آن زن را که شیر آید پدیدار

ببندد خون حیضش بر سر کار

بگردانند خونش را نهانی

که تا خون می‌خوری و شیر دانی

چو آغاز تو بر خون خوردن آمد

چو انجامت بخاک آوردن آمد

کسی کو در میان خاک و خونست

چرا سر می‌کشد چون سرنگونست

اگر تو هیچکس دانی که چونی

بهم بِسرشته مشتی خاک و خونی

ز خون و خاک آنگه پاک گردی

که خونی می‌خوری تا خاک گردی

چو نبوَد کارِ تو جز اشک و سوزی

ز زلفش سایه افتد بر تو روزی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان حال و هوای دگرگون و ویرانگر یک مجنون می‌پردازد که در جستجوی کرباس برای پوشیدن است. مجنون به عجز و ناتوانی خود اشاره می‌کند و از کسی که نیازی به او ندارد، طلب کرباس می‌کند. در ادامه، شاعر به عمق مسائل انسانی و نیاز به مرگ و خاک می‌پردازد و بیان می‌کند که تنها در زمانی که انسان از زندگی می‌گذرد و به خاک می‌پیوندد، می‌تواند روحش را از آن محدودیت‌ها آزاد کند. به طور کلی، این اشعار با زبانی سمبلیک و استعاری، به مفاهیم مرگ، زندگی و شناخت خود می‌پردازد و تنهایی و عجز انسان را در برابر واقعیات زندگی به تصویر می‌کشد.