نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۰ - پسر در راز معنی و در نوع حقیقت کل گوید عطار

عطار نیشابوری / دفتر اول / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

پسر گفت ای پدر قول حدیثت

ترا بر من چنین دامی خبیثست

همه در عالم جان عین جانان

توئی در بود من اسرار پنهان

منم در عین کشتی بحر اعظم

توئی از دید من اسرار عالم

منم با تو درون بحر هستی

پدر در عقل ماندستی ومستی

منم از آن صدف درّ یگانه

که خواهم بُد ترا من جاودانه

من ای بابا سخن زینسان بگویم

که حق میآرد اندر گفتگویم

چرا بابا سخن بیهوده گفتی

که در دیدار خود نادیده سُفتی

مرا میسوی دریا گفتی اینجا

که اندازم نکو گفتی در اینجا

بسوی بحرم انداز و نظر کن

ز سرّ خود نمود جان خبر کن

مرا در سوی بحر انداز و جان بین

حقیقت در دلم عین العیان بین

مرا در سوی بحر آخر درانداز

مرا از دید خود این لحظه بنواز

مرا در سوی بحر خود زمانی

فکن تا من بخوانم داستانی

مرا در سوی بحر انداز و بگذر

ولی اکنون نهٔ زین ره تو رهبر

پدر من دارم اسرار حقیقت

پدر من دیدم انوار طریقت

پدر جانا منم در روی عالم

که آوردم ز دل سرّ دمادم

منم آن جوهر ذات و صفاتت

پدر تا دانی و مگذر ز ذاتت

ز ذات خود بدان اسرار ما باز

حجاب از پیش دیدارم برانداز

پدر داری سر آن کین زمان تو

بیابی این جهان و آن جهان تو

مرا انداز سوی بحر هستی

مکن چندین تو بر من پیش دستی

نمیگیرد مرا تقلید اینجا

که دیدستم نمود دید اینجا

نخواهم رفت از این دریا برون من

که تا باشم شما را رهنمون من

قضای حق کسی هرگز نداند

وگر داند در اینجا خیره ماند

مرا الهام میگوید که ای باب

که خواهم شد در اینجاگاه غرقاب

مر الهام میگوید که جان شو

برون از عالم کون و مکان شو

مر الهام میگوید که باز آی

گره یکبارگی ازخویش بگشای

مر الهام میگوید در اینجا

که ناپیدا شو اندر عین دریا

مر الهام میگوید که دانی

چرا در کشتی عین صفاتی

مر الهام میگوید که بگذر

درون بحر تا یابی تو جوهر

مر الهام میآید که دیدی

نمود ماجرا تو آرمیدی

مر الهام جانانست امروز

که پیدائیم پنهانست امروز

مر الهام میآید ز دلدار

که کم گردان نمود خود به یک بار

مر الهام میآید که نوری

در این دریای کل صاحب حضوری

مر الهام جانانست در دل

شدم بی عین این گفتار واصل

منم واصل پدر بی عقل در جان

مرا بنموده رخ چون جان جانان

من ار کشتی شکستم صورت خود

که نیکو گویم و دورم من از بد

در این کشتی کجا بینی تو اسرار

که چیزی نیست جز دریا پدیدار

در این دریا منم منصور بنگر

در این عالم منم مشهور بنگر

پدر اسرار من هر دو جهانست

ولی از چشم نامحرم نهانست

پدر اسرار من کلّی صفاتست

مرا دریا نموداری ز ذاتست

تو در دریای ذات من قدم نه

وجود خویش در عین عدم نه

تو در دریای ذات من چنانی

مثال قطره در بحر نهانی

تو در دریای ذات من فتادی

دریغا ای پدر دادی ندادی

تو در دریای ذات من نهانی

نمود گفت من بابا ندانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، پسر به پدرش می‌گوید که تو اسرار پنهانی در وجود من هستی و من عمیق‌ترین حقایق را در درون خود دارم. او بیان می‌کند که مانند کشتی‌ای در دریای هستی است و پدرش، که در عقل و مستی گرفتار شده، باید از او بیاموزد. پسر از پدر می‌خواهد که او را به سوی دریا بیافکند تا بتواند حقیقت را بشناسد و دیگر از او تقلید نکند. او بر این باور است که می‌تواند از عالم مادی فراتر رود و به حقیقت دست یابد. در نهایت، او می‌گوید که اسرار وجودش در دریا وجود دارد و پدرش نمی‌تواند این عمیق‌ترین حقایق را درک کند. این گفتگو در واقع نشان‌دهنده جستجوی پسر برای آگاهی و درک از طریقت و اسرار هستی است.