نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۲ - در صفت بربط عطار

عطار نیشابوری / خسرونامه / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بتی خوشبوی همچون مشک بویا

زبان در بستهیی را کرده گویا

شکسته بستهیی دو دست بر سر

بیکسو فربه و یک سوی لاغر

رگش از نیش، آوازی نکوداشت

برگ در استخوان گیسوی او داشت

چو از زخمه رگش زاری گرفتی

چو زخمه دل نگونساری گرفتی

بشادی دایهیی در بر کشیدش

ولی چون راه زد، پی برکشیدش

خروشان گشت طفل رنج دیده

که بخروشد بسی پی برکشیده

همی بر پهلویش زد دایه ناگاه

که او پهلوتهی میکرد از راه

نبودی در رگش خون از نزاری

ولیکن جوی خون راندی بزاری

بهر دم دایه زخمش بیش میزد

بزخمه در رگ او نیش میزد

بمالش برد از گوشش گرانی

رگی در گوش داشت از مهربانی

اگر یک ناله بودی بیحسابش

فتادی هم ازان پرده حجابش

حسابی ناگزیر راه بودش

ادب از دایهٔ دلخواه بودش

بنوک خار، لب میدوخت او را

حساب انگشت میآموخت او را

اگرچه بر طریق خویش میبود

اسیر گوشمال و نیش میبود

ز درد زخم نیش آن طفل مضطر

ببسته بود ساعد را سراسر

چو شاه از جشن کردن بازپرداخت

بعشرت با گل دمساز پرداخت

گل و خسرو بهم چون مهر با ماه

بشادی باده نوشیدند شش ماه

جوانی بود و عشق و کامرانی

چه خوشتر باشد از عشق و جوانی

بهم بودند دلخوش روزگاری

ولیکن در میان نارفته کاری

در آن بودند تا خسرو بصد ناز

بخواهد از پدر گل را باعزاز

کنون بنگر کزین دهر پریشان

کجا خواهد رسیدن حال ایشان

تو حاضر باش تا من رازگویم

چو شکّر قصّه گل بازگویم

زهی عطّار کز فضل الهی

بحمدللّه تو داری پادشاهی

تویی اعجوبهٔ دوران سخن را

تو دادی از معانی جان سخن را

زهی صنعتگری احسنت احسنت

زهی دُر پروری احسنت احسنت

شکن بین در سر زلف سخنها

زهی شیرین سخنها و شکنها

چو دستم داد بسیاری صنیعت

بفریاد آمد از دستم طبیعت

منم امروز در ملک سخن شاه

بهرمویی نموده در سخن راه

عروض آموز کژ طبعان صریرم

ترازوی سخن سنجان ضمیرم

ضمیرم در جنان زیبا زند جوش

که حوران مینهندش دربناگوش

ضمیر من خلیل آسا از آنست

که هم ز انگشت، خود شیرم روانست

معانی ضمیرم را عدد نیست

مرا این بس که از خلقم مدد نیست

نه غایت می درآید در معانی

نه نقصان میپذیرد این روانی

مراحق داد در معنی هدایت

ازین معنیست، معنی بی نهایت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف بتی خوشبو و زیبایی‌های او می‌پردازد. شاعر از زبان بسته‌ی بتی که به طرز خاصی گویا شده است، سخن می‌گوید و از تضادهایی در چهره‌ی او یاد می‌کند. همچنین وضعیت دشوار بچه‌ای را توصیف می‌کند که در دستان دایه خود تحت فشار و تنش است. دایه با نیش‌هایش به او آسیب می‌زند و در عین حال با مهربانی‌هایی که دارد، در تلاش است تا با او ارتباط برقرار کند. در ادامه، شاعر به رابطه‌ی عاشقانه بین گل و خسرو می‌پردازد و به شادی و خوشی لحظات آنها اشاره می‌کند. اما در عین حال، نگران وضعیت آینده و حوادثی است که ممکن است بر آنها بگذرد. شاعر با اشاره به خود به عنوان هنرمند و سخنوری توانا، از سرشت و طبیعت خویش در سرودن شعر می‌گوید و خواستار یادگیری و درک عمیق معانی از طریق شعر است. در نهایت، او بر این نکته تأکید دارد که معانی و درک در شعر بی‌پایان هستند و به عمق و ابعاد جدیدی منجر می‌شوند.