پاسخ پروانه به پرندگان که او را از سوختن منع میکردند عطار
عطار نیشابوری / سیمرغ در پیشگاه سیمرغ / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
جملهٔ پرندگان روزگار
قصهٔ پروانه کردند آشکار
جمله با پروانه گفتند ای ضعیف
تا به کی در بازی این جان شریف
چون نخواهد بود از شمعت وصال
جان مده بر جهل، تا کی زین محال
زین سخن پروانه شد مست و خراب
داد حالی آن سلیمان را جواب
گفت اینم بس که من بیدل مدام
گر درو نرسم درو برسم تمام
چون همه در عشق او مرد آمدند
پای تا سر غرقهٔ درد آمدند
گرچه استغنی برون ز اندازه بود
لطف او را نیز رویی تازه بود
حاجب لطف آمد و در برگشاد
هر نفس صد پردهٔ دیگر گشاد
شد جهان بی او حجابی آشکار
پس ز نور النور در پیوست کار
جمله را در مسند قربت نشاند
بر سریر عزت و هیبت نشاند
رقعهٔ بنهاد پیش آن همه
گفت بر خوانید تا پایان همه
رقعهٔ آن قوم از راه مثال
میشود معلوم این شوریده حال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پروانهای است که به عشق محبوبش دچار گمگشتگی و شیدایی شده است. پروانه خطاب به دوستان خود میگوید که نباید در تنگنای محبت بمانند و از جهل خود رنج ببرند. او با شجاعت بیان میکند که حتی اگر به محبوبش نرسد، باز هم عاشق است و در دلش عشق تمام و کمال وجود دارد. همه عاشقانی که به عشق او آمدند دچار درد و رنج شدهاند و در حقیقت این عشق آنها را به عرش میبرد. در نهایت، در دربار عشق، همه به مقام و جایگاه ویژهای نائل میشوند و از نور محبت بهرهمند میگردند. این داستان در واقع جلوهای از عشق و حقیقت ناب آن است.