حکایت کوف عطار
عطار نیشابوری / حکایت کوف / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
کوف آمد پیش چون دیوانهای
گفت: من بگزیدهام ویرانهای
عاجزیام در خرابی زاده من
در خرابی میروم بیباده من
گر چه معموری بسی خوش یافتم
هم مخالف، هم مشوش یافتم
هرک در جمعیتی خواهد نشست
در خرابی بایدش رفتن چو مست
در خرابی جای میسازم به رنج
زآنک باشد در خرابی جای گنج
عشق گنجم در خرابی ره نمود
سوی گنجم جز خرابی ره نبود
دور بردم از همه کس رنج خویش
بوک یابم بی طلسمی گنج خویش
گر فرو رفتی به گنجی پای من
باز رستی این دلِ خودرأی من
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست
زآنک عشقش کار هر مردانه نیست
من نیَم در عشق او مردانهای
عشق، گنجم باید و ویرانهای
هدهدش گفت: ای ز عشق گنج مست!
من گرفتم کآمدت گنجی به دست
بر سر آن گنج، خود را مرده گیر
عمر رفته، ره به سر نابرده گیر
عشق گنج و عشق زر از کافریست
هرک از زر بت کند او آزریست
زر پرستیدن بود از کافری
نیستی آخر ز قوم سامری
هر دلی کز عشق زر گیرد خلل
در قیامت صورتش گردد بدل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات و تفکرات مربوط به عشق و جستجوی گنج میپردازد. او خود را در حالتی دیوانهوار میبیند که در جستجوی ویرانهای است که در آن عشق و گنجش نهفته است. او به این نتیجه میرسد که برای یافتن گنج واقعی باید از جمع و زندگی مرفه دور شود، زیرا در این خرابی است که جای گنج پیدا میشود. عشق او را به سوی ویرانه میکشاند و او بر این باور است که عشق حقیقی باید بر پایه گنجی درونی و نه مادی باشد. هدهد، به عنوان یک شخصیت دیگر، به او میگوید که عشق واقعی باید از عشق به طلا و ثروت جدا باشد، زیرا عشق به زر و مال باعث کافری میشود و در قیامت عواقب بدی در پی دارد. به طور کلی، شعر به اهمیت عشق حقیقی و خطرات وابستگی به مادیات و ثروت اشاره دارد.