حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود عطار
عطار نیشابوری / حکایت کوف / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
حقهای زر داشت مردی بیخبر
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
بعد سالی دید فرزندش به خواب
صورتش چون موش و دو چشمش پر آب
پس در آن موضع که زر بنهاده بود
موشی اندر گرد آن میگشت زود
گفت فرزندش کزو کردم سؤال
«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
گفت: «زر بنهادهام این جایگاه
من ندانم تا بدو کس یافت راه»
گفت: «آخر صورت موشت چراست؟»
گفت: هر دل را که مهر زر بخاست
صورتش اینست و در من مینگر
پند گیر و زر بیفکن ای پسر!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مردی بیخبر از حقهای زر فوت میکند و پس از سالها، فرزندش او را در خواب میبیند که صورتش مانند موش و چشمانش پر از آب است. از او میپرسد که چرا اینجا آمده و آن مرد توضیح میدهد که زر را در این مکان پنهان کرده و نمیداند چرا کسی به آنجا نرفته است. همچنین میگوید که هر کسی که به دنبال زر باشد، به این شکل درمیآید. او به پسرش نصیحت میکند که از مهر زر بپرهیزد و آن را رها کند.