نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت صوفی و انگبین فروش عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صوفیی می‌رفت در بغداد زود

در میان راه آوازی شنود

کان یکی گفت انگبین دارم بسی

می‌فروشم سخت ارزان، کو کسی

شیخ صوفی گفت ای مرد صبور

می‌دهی هیچی به هیچی، گفت دور

تو مگر دیوانه‌ای ای بوالهوس

کس به هیچی کی دهد چیزی به کس

هاتفی گفتش که‌ای صوفی درآی

یک دکان زینجا که هستی برترآی

تا به هیچی ما همه چیزت دهیم

ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم

هست رحمت آفتابی تافته

جملهٔ ذرات را دریافته

رحمت او بین که با پیغمبری

در عتاب آمد برای کافری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، صوفی در حال عبور از بغداد است و صدای فروشنده‌ای را می‌شنود که می‌گوید عسل زیادی دارد و آن را ارزان می‌فروشد. صوفی به او پاسخ می‌دهد که اگر چیزی به او ندهی، چه چیزی می‌خواهی در عوض بگیری. سپس هاتفی به صوفی می‌گوید که به دکانی بیاید تا در عوض هیچی، همه چیز به او بدهند. او همچنین به رحمت الهی اشاره می‌کند که همه چیز را در بر می‌گیرد و با ذکر پیامبری که در عتاب خود به کافران، رحمت را شامل حال مومنان کرده است، بر بزرگی و بخشش خداوند تأکید می‌کند.