نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بس سبک مردی گران جان می‌دوید

در بیابانی به درویشی رسید

گفت چون داری تو ای درویش کار

گفت آخر می‌بپرسی شرم دار

مانده‌ام در تنگنای این جهان

تنگ تنگ است این جهانم در زمان

مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست

در بیابان فراخت تنگناست

گفت اگر اینجا نبودی تنگنا

تو کجا افتادیی هرگز به ما

گر ترا صد وعدهٔ خوش می‌دهند

آن نشان زان سوی آتش می‌دهند

آتش تو چیست دنیا درگذر

هم چو شیران کن ازین آتش حذر

چون گذر کردی دل خویش آیدت

پس سرای خوش شدن پیش آیدت

آتشی در پیش و راهی سخت دور

تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور

تو ز جمله فارغ و پرداخته

در میان کاری چنین برساخته

گر بسی دیدی جهان، جان برفشان

کز جهان نه نام داری نه نشان

گر بسی بینی نه بینی هیچ تو

چند گویم بیش ازین کم پیچ تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، یک مرد ثروتمند در بیابانی به درویشی برمی‌خورد و از او می‌پرسد که چه کار می‌کند. درویش در پاسخ می‌گوید که در تنگنای زندگی گیر کرده است. مرد ثروتمند به او می‌گوید که اینگونه که می‌گوید درست نیست زیرا در بیابان وسیع، تنگنا وجود ندارد. درویش می‌افزاید که اگر در این موقعیت نبود، نه به تنگنا می‌افتاد و پرسش می‌کند که وعده‌های خوش زندگی چه سودی دارند وقتی عاقبت به آتش می‌انجامند. او بر این باور است که دنیا موقتی است و مثل شیران باید از آتش دنیا دوری کند. در نهایت، درویش اشاره می‌کند که اگر از دنیای مادی رها شود، به آرامش و سرای خوشی خواهد رسید و این دنیای فانی نه نام و نشانی از خود باقی می‌گذارد.