حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
تاجری مالی و مِلکی چند داشت
یک کنیزک با لبی چون قند داشت
ناگهش بفروخت، تا آواره شد
بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
رفت پیشِ خواجهٔ او بیقرار
میخریدش باز افزون از هزار
ز آرزوی او جگر میسوختش
خواجهٔ او باز مینفروختش
مرد میشد در میان ره مدام
خاک بر سر میفشاندی بردوام
زار میگفتی که این داغم بس است
وین چنین داغی سزای آن کس است
کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت
دلبر خود را به دیناری فروخت
روزبازاری چنین آراسته
تو زیان خویش را برخاسته
هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست
سوی حق هر ذرهای نو رهبریست
از قدم تا فرق نعمتهای اوست
عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست
تا بدانی کز که دور افتادهای
در جدایی بس صبور افتادهای
حق تورا پرورده در صد عزّ و ناز
تو ز نادانی به غیری مانده باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، داستان تاجر مالی و ملکی روایت میشود که یک کنیزک زیبا دارد. او ناگهان تصمیم میگیرد کنیزک را بفروشد و بعد از این اقدام به شدت ناراحت و پشیمان میشود. او به سراغ فروشنده میرود و از او میخواهد که کنیزک را دوباره به او بفروشد، اما فروشنده قیمتی بیشتر از آنچه که قبلاً گرفته بود درخواست میکند. تاجر با حسرت و دردسر به خیابان میرود و از حماقت خود در فروش کنیزک مینالد و متوجه میشود که با خرج کردن خود به جای خوب و قدرتمند، در واقع ضرر کرده است. در نهایت، شاعر به نوعی به خواننده هشدار میدهد که از نعمتها و فرصتهای خود استفاده کند و به خداوند نزدیک شود.