نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

چون شد آن حلاج بر دار آن زمان

جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان

چون زبان او همی‌نشناختند

چار دست و پای او انداختند

زرد شد خون بریخت از وی بسی

سرخ کی ماند درین حالت کسی

زود درمالید آن خورشید و ماه

دست بریده به روی هم چو ماه

گفت چون گلگونهٔ مردست خون

روی خود گلگونه بر کردم کنون

تا نباشم زرد در چشم کسی

سرخ رویی باشدم اینجا بسی

هرکه را من زرد آیم در نظر

ظن برد کاینجا بترسیدم مگر

چون مرا از ترس یک سر موی نیست

جز چنین گلگونه اینجا روی نیست

مرد خونی چون نهد سر سوی دار

شیرمردیش آن زمان آید به کار

چون جهانم حلقهٔ میمی بود

کی چنین جایی مرا بیمی بود

هر که را با اژدهای هفت سر

در تموز افتاده دایم خورد و خور

زین چنین بازیش بسیار اوفتد

کمترین چیزیش سر دار اوفتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، شخصیت حلاج در زمان به دار آویختن، فقط عبارت "انا الحق" را بر زبان می‌آورد. او که مورد قضاوت قرار گرفته، با وجود اینکه زرد و خونین شده، تصمیم می‌گیرد که روی خود را سرخ کند تا بترسند و نکند کسی او را بی‌روح ببیند. او می‌گوید که کسی که از او ترسیده باشد، نمی‌تواند او را زرد ببیند و در زندگی‌اش شجاعت را نشان می‌دهد. در نهایت، او به چالش‌هایی که در زندگی با آن‌ها مواجه است اشاره می‌کند و بر این باور است که در برابر مشکلاتی مانند اژدهای هفت‌سر، نباید ترسی به دل راه دهد.