نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت دیوانه‌ای برهنه که جبه‌ای ژنده به او بخشیدند عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بود آن دیوانه دل برخاسته

برهنه می‌رفت و خلق آراسته

گفت یا رب جبه‌ای ده محکمم

همچو خلقان دگر کن خرمم

هاتفش آواز داد و گفت هین

آفتاب گرم دادم درنشین

گفت یا رب تا کیم داری عذاب

جبه‌ای نبود ترا به ز آفتاب‌؟

گفت رو ده روز دیگر صبر‌کن

تا ترا یک جبه بخشم بی‌سخن

چون بشد ده روز، مرد سوخته

جبه‌ای آورد بر هم دوخته

صد هزاران پاره بر وی بیش بود

زانکه آن بخشنده بس درویش بود

مرد مجنون گفت: «ای دانای راز

ژنده‌ای بر دوختی زان روز باز

در خزانه‌ات جامه‌ها جمله بسوخت‌

کاین همه ژنده همی‌بایست دوخت‌

صد هزاران ژنده بر هم دوختی

این چنین درزی ز که آموختی‌؟‌»

کار آسان نیست با درگاه او

خاک می‌باید شدن در راه او

بس کسا کامد بدین درگه ز دور

گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور

چون پس از عمری به مقصودی رسید

عین حسرت گشت و مقصودی ندید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، دیوانه‌ای به درگاه خداوند می‌گوید که به او جامه‌ای محکم بدهد. او به خاطر برهنگی‌اش از آفتاب رنج می‌برد و از خداوند می‌خواهد که مثل دیگران خوشحال و آراسته شود. خداوند به او می‌گوید که باید ده روز صبر کند تا جامه‌ای به او بدهد. پس از گذشت ده روز، او جامه‌ای دریافت می‌کند که بسیار پاره‌پاره است. دیوانه از خداوند می‌پرسد چرا چنین جامه‌ای داده و به او یادآوری می‌کند که کار درگاه خدا آسان نیست و نیاز به فداکاری دارد. در نهایت، پس از سال‌ها تلاش، او به مقصود خود می‌رسد، اما در حسرت می‌ماند که نتوانسته به خواسته‌های واقعی‌اش دست یابد.