حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود
روزگاری شوق بادنجانش بود
مادرش از خشم شیخ آورد شور
تا بدادش نیم بادنجان به زور
چون بخورد آن نیم بادنجان که بود
سر ز فرزندش جدا کردند زود
چون درآمد شب، سر آن پاکزاد
مدبری در آستان او نهاد
شیخ گفتا، نه من آشفته کار
گفتهام پیش شما باری هزار
کین گدا گر هیچ بادنجان خورد
تا بجنبد ضربتی بر جان خورد
هر زمانم چون بسوزد جان چنین
نیست با او کار من آسان چنین
هرکرا او در کشد در کار خویش
دم نیارد زد دمی بییار خویش
سخت کارست این که ما را اوفتاد
برتراز جنگ و مدارا اوفتاد
هیچ دانی را نه دانش نه قرار
با همه دانی بیفتادست کار
هر زمانی میهمانی در رسد
کاروانی امتحانی در رسد
گرچه صد غم هست بر جان عزیز
نیز میآید چو خواهد بود نیز
هرکه از کتم عدم شد آشکار
سر به سر را خون نخواهد ریخت زار
صد هزاران عاشق سر تیز او
جان کنند ایثار یک خون ریز او
جملهٔ جانها از آن آید به کار
تا بریزد خون جانها زار زار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شیخ خرقانی به وضوح با چالشها و مشکلات زندگی دست و پنجه نرم میکند. داستان از اینجا آغاز میشود که مادر او از خشم، نصف بادنجانی را به او میدهد و پس از خوردن آن، شرایط ناگواری برای او ایجاد میشود. شیخ در دل شب به فکر آن واقعه میافتد و متوجه میشود که او نه تنها آشفته است، بلکه درگیر یک جنگ درونی و دشوار به نام وضعیت خویش است. شیخ میگوید هر کس در کار خود درگیر باشد، هرگز نمیتواند بدون حامی و یاور خود دم بزند. او به این نکته اشاره میکند که مشکلات و دردها قسمتی از زندگیاند و هر بار که مهمان یا امتحانی به سراغ او میآید، او باید با مواجهه و تحمل آنها روبهرو شود. در نهایت، شاعر با تصویر عاشقانی که جان خود را به خاطر عشق تقدیم میکنند، بر عمق تاثیر عشق و فراق تأکید میکند و یادآور میشود که عشق واقعی با فداکاری و تحمل دردهای عمیق همراه است.