نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت آن دیوانهٔ تن برهنه

در میاه راه می‌شد گرسنه

بود بارانی و سرمایی شگرف

تر شد آن سرگشته از باران و برف

نه نهفتی بودش و نه خانه‌ای

عاقبت می‌رفت تا ویرانه‌ای

چون نهاد از راه در ویرانه گام

بر سرش آمد همی خشتی ز بام

سر شکستش خون روان شد همچو جوی

مرد سوی آسمان برکرد روی

گفت تا کی کوس سلطانی زدن

زین نکوتر خشت نتوانی زدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دیوانه‌ای صحبت می‌کند که در سرمای شدید و بارانی، برهنه و گرسنه در حال حرکت است. این مرد سرگردان، خانه‌ای ندارد و به یک ویرانه می‌رسد. در آنجا، بر اثر افتادن خشت از بام، سرش می‌شکند و خونش مانند جویی روان می‌شود. او در حالتی ناامیدانه، به آسمان نگاه کرده و می‌گوید که تا کی باید به دنبال حکومت و سلطنت برود، در حالی که حتی یک خشت بهتر از این نمی‌تواند بسازد. این شعر به عمق مشکلات انسانی و ناامیدی نسبت به قدرت و سلطنت می‌پردازد.