نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنند عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بود آن دیوانه خون از دل چکان

زانک سنگ انداختندش کودکان

رفت آخر تا به کنج گلخنی

بود اندر کنج گلخن روزنی

شد از آن روزن تگرگی آشکار

بر سردیوانه آمد در نثار

چون تگرگ از سنگ می‌نشناخت باز

کرد بیهوده زبان خود دراز

داد دیوانه بسی دشنام زشت

کز چه اندازند بر من سنگ و خشت

تیره بود آن خانه افتادش گمان

کین مگر هم کودکانند این زمان

تا که از جایی دری بگشاد باد

روشنی در خانهٔ گلخن فتاد

باز دانست او تگرگ اینجا ز سنگ

دل شدش از دادن دشنام تنگ

گفت یا رب تیره بود این گلخنم

سهو کردم، هرچ گفتم آن منم

گر زند دیوانهٔ این شیوه لاف

تو مده از سرکشی با او مصاف

آنک اینجا مست لا یعقل بود

بی‌قرار و بی کس و بی دل بود

می‌گذارد عمر در ناکامیی

هر زمانش تازه بی‌آرامیی

تو زفان از شیوهٔ او دور دار

عاشق و دیوانه را معذوردار

گر نظر در سر بی‌نوران کنی

جمله آن بی شک ز معذوران کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دیوانه‌ای است که به خاطر پرتاب سنگ از سوی کودکان، خشمگین می‌شود و دشنام می‌دهد. او در کنجی مظلوم و در تنگنا قرار دارد و با دیدن تگرگ از روزنه‌ای، متوجه می‌شود که اشتباه کرده است. در نهایت به این نتیجه می‌رسد که دیوانگان و عاشقان باید مورد عذرخواهی قرار گیرند و باید آن‌ها را با محبت و پذیرش روبرو کرد، زیرا آن‌ها غالباً در شرایطی بی‌قرار و ناامن زندگی می‌کنند. شعر به لطافت و همدردی با روان پریشان اشاره دارد و بر لزوم درک و مهربانی با این افراد تأکید می‌کند.