نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

پاسخ بایزید به نکیر و منکر عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

چون برفت از دار دنیا بایزید

دید در خوابش مگر آن شب مرید

پس سؤالش کرد کای شایسته پیر

چون ز منکر درگذشتی وز نکیر

گفت چون کردند آن دو نامدار

از من مسکین سؤال از کردگار

گفتم ایشان را که نبود زین سؤال

نه شما را نه مرا هرگز کمال

زانک اگر گویم خدایم اوست بس

این سخن گفتن بود از من هوس

لیک اگر زینجا به نزد ذوالجلال

باز گردید و ازو پرسید حال

گر مرا او بنده خواند اینت کار

بنده‌ای باشم خدا را نامدار

ور مرا از بندگان نشمارد او

بسته‌ای بند خودم بگذارد او

با کسی آسان چو پیوندش نبود

من اگر خوانم خداوندش چه سود

چون نباشم بنده و بندی او

چون زنم لاف خداوندی او

در خداوندیش سرافکنده‌ام

لیک او باید که خواند بنده‌ام

گر ز سوی او درآید عاشقی

تو به عشق او به غایت لایقی

لیک عشقی کان ز سوی تو بود

دان که آن درخورد روی تو بود

او اگر با تو دراندازد خوشی

تو توانی شد ز شادی آتشی

کار آن دارد نه این ای بی خبر

کی خبر یابد ازو هر بی‌هنر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، بایزید بعد از وفاتش در خواب با مریدش ملاقات می‌کند و به او می‌گوید که وقتی از سؤال منکر و نکیر گذشت، به خداوند پاسخ داده است. او توضیح می‌دهد که وقتی از او پرسیدند درباره‌ی خدا چه می‌داند، پاسخ داد که هیچ یک از آنها (منکر و نکیر) نمی‌توانند از او بپرسند زیرا خود را بنده‌ای از بندگان او می‌داند. بایزید می‌گوید اگر خداوند او را بنده بداند، برایش ارزش دارد، اما اگر او را بنده نخواند، دیگر چه فایده‌ای دارد. او به این نکته اشاره می‌کند که عشق واقعی باید از سوی خداوند باشد و نه از جانب خود انسان، و در نهایت تنها خداوند است که می‌تواند انسانی را عاشق کند.