حکایت دیوانهای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بود مجنونی عجب در کوه سار
با پلنگان روز و شب کرده قرار
گاه گاهش حالتی پیدا شدی
گم شدی در خود کسی کانجا شدی
بیست روز آن حالتش برداشتی
حالت او حال دیگر داشتی
بیست روز از صبح دم تا وقت شام
رقص میکردی و برگفتی مدام
هر دو تنهاییم و هیچ انبوه نه
ای همه شادی و هیچ اندوه نه
گر بمیرد هر که را با اوست دل
دل بدو ده دوست دارد دوست دل
هرک از هستی او دلشاد گشت
محو از هستی شد و آزاد گشت
شادی جاوید کن از دوست تو
تا نگنجی همچو گل در پوست تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره مجنونی است که در کوهستان زندگی میکند و با پلنگان دوستی دارد. او در برخی اوقات حالتی عجیب و درونی پیدا میکند که باعث میشود به عمق وجود خود برود و از دنیا فاصله بگیرد. او به مدت بیست روز از صبح تا شام در حال رقص و شادی است و پیغامش این است که تنها هست و هیچ نگرانی ندارد. در این حالت، او به این نتیجه میرسد که اگر کسی دلش را به دوستش بسپارد، از زندگی و هستی خوشحال خواهد شد و میتواند از غم و اندوه رهایی یابد. در نهایت، او تاکید میکند که شادی واقعی باید از دوستی ناشی شود و نباید هیچ محدودیتی بر شادی خود بگذارد.