نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت صعوه عطار

عطار نیشابوری / حکایت صعوه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صعوه آمد، دل ضعیف و تن نزار

پای تا سر همچو آتش بی‌قرار

گفت: من حیران و فرتوت آمدم

بی‌دل و بی‌قوت و قوت آمدم

همچو موسی بازو و زوریم نیست

وز ضعیفی، قوَت موریم نیست

من نه پر دارم، نه پا، نه هیچ نیز

کی رسم در گَردِ سیمرغ عزیز؟

پیش او این مرغ عاجز کی رسد؟

صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد؟

در جهان او را طلب‌کاران بسی‌ست

وصل او کی لایق چون من کسی‌ست؟

در وصال او چو نتوانم رسید

بر محالی راه نتوانم برید

گر نهم رویی به سوی درگهش

یا بمیرم یا بسوزم در رهش

چون نیَم من مرد او، این جایگاه

یوسف خود باز می‌جویم ز چاه

یوسفی گم کرده‌ام در چاهسار

بازیابم آخرش در روزگار

گر بیابم یوسف خود را ز چاه

بر پرم با او من از ماهی به ماه

هدهدش گفت: ای ز شنگی و خوشی

کرده در افتادگی صد سرکشی!

جمله سالوسی تو، من این کی خَرم؟

نیست این سالوسیِ تو درخورم

پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز

گر بسوزند این همه تو هم بسوز

گر تو یعقوبی به معنی فی‌المثل

یوسفت ندهند کمتر کن حیل

می‌فروزد آتشِ غیرت مدام

عشق یوسف هست بر عالم حرام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، صعوه (پرنده‌ای نمادین) با دل ناتوان و ضعیف از عشق به سیمرغ (نماد کمال و حقیقت) سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که به دلیل ضعف و ناتوانی‌اش، نمی‌تواند به وصال سیمرغ برسد و خود را مورد سرزنش قرار می‌دهد. صعوه می‌گوید که حتی اگر تلاش کند، نمی‌تواند به سیمرغ نزدیک شود و به بی‌راهه می‌رود. او همچنین به درد و رنج عشق و حسرتی که در دل دارد اشاره می‌کند و به یوسف (نماد محبوب و آرزو) اشاره می‌کند که گم کرده و از چاه (نماد دوری) جستجو می‌کند. در نهایت، هدهد (مرغی خردمند) به او می‌گوید که این نوع عشق و خود را در درد قرار دادن نادرست است و او باید مراقب باشد. شاعر به این موضوع اشاره می‌کند که عشق واقعی، آتش روح را می‌سوزاند و این عشق ممکن است برای دیگران حرام باشد.