نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی عشق / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

در عجم افتاد خلقی از عرب

ماند از رسم عجم او در عجب

در نظاره می‌گذشت آن بی‌خبر

بر قلندر راه افتادش مگر

دید مشتی شنگ را، نه سر نه تن

هر دو عالم باخته بی یک سخن

جمله کم زن مهره دزد پاک بر

در پلیدی هریک از هم پاک تر

هر یکی را کرده‌ای دزدی به دست

هیچ دردی ناچشیده جمله مست

چون بدید آن قوم را میلش فتاد

عقل و جان بر شارع سیلش فتاد

چون قلندریان چنانش یافتند

آب برده عقل و جانش یافتند

جمله گفتندش درآ ای هیچ کس

او درون شد بیش و کم این بود بس

کرد رندی مست از یک دردیش

محو شد از خویش و گم شد مردیش

مال و ملک و سیم و زر بودش بسی

برد ازو در یک ندب حالی کسی

رندی آمد دردی افزونش داد

وز قلندر عور سر بیرونش داد

مرد می‌شد همچنان تا با عرب

عور و مفلس، تشنه جان و خشک لب

اهل او گفتند بس آشفته‌ای

کو زر و سیمت، کجا تو خفته‌ای

سیم و زر شد، آمد آشفتن ترا

شوم بود این در عجم رفتن ترا

دزد راهت زد، کجا شد مال تو

شرح ده تا من بدانم حال تو

گفت می‌رفتم خرامان در رهی

اوفتاده بر قلندر ناگهی

هیچ دیگر می‌ندانم نیز من

سیم و زر رفت وشدم ناچیز من

گفت وصف این قلندر کن مرا

گفت وصف اینست و بس قال اندرا

مرد اعرابی فنایی مانده بود

زان همه قال اندرایی مانده بود

پای درنه یا سر خود گیر تو

جان ببر یا نه به جان بپذیر تو

گر تو بپذیری به جان اسرار عشق

جان فشانان سرکنی در کار عشق

جان فشانی و بمانی برهنه

ماندت قال اندرایی دربنه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر زیبا، شاعر به توصیف فردی می‌پردازد که در بین جمعی از عرب‌ها به یاد عجم افتاده است. او در حال تماشای گروهی از قلندران (مردان عارف و بی‌خیال) است که بدون سر و ته، تمام دنیا را در دست دارند. این افراد از درد و رنج بی‌خبر هستند و مست از حال خود، زندگی می‌کنند. شاعر به این فرد می‌گوید که به جمع آنها بپیوندد و او نیز به درون آنها می‌رود و در نتیجه از عقل و جوانی خود در این راه می‌کاهد. سپس فردی از آنها می‌پرسد که چرا به این حالت درآمده و مال و ثروتش کجاست. او در پاسخ توضیح می‌دهد که به دنبال زندگی آرام و آزادانه‌ای بوده و در حین عبور از راهی به‌طور ناگهانی با قلندران روبه‌رو شده و همه چیزش را گم کرده است. در پایان، شاعر به موضوع عشق و فداکاری می‌پردازد و می‌گوید اگر کسی بخواهد در عشق باشد، باید جان خود را فدای آن کند و از قید و بندهای دنیوی رها شود.