نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت خلیل‌الله که جان به عزرائیل نمی‌داد عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی عشق / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

چون خلیل الله درنزع اوفتاد

جان به عزرائیل آسان می‌نداد

گفت از پس شو، بگو با پادشاه

کز خلیل خویش آخر جان مخواه

حق تعالی گفت اگر هستی خلیل

بر خلیل خویشتن جان کن سبیل

جان همی باید ستد از تو به تیغ

از خلیل خود، که دارد جان دریغ؟

حاضری گفتش که ای شمع جهان

ازچه می‌ندهی به عزرائیل جان

عاشقان بودند جان بازان راه

تو چرا می‌داری آخر جان نگاه

گفت من چون گویم آخر ترک جان

چونک عزرائیل باشد در میان

بر سر آتش درآمد جبرئیل

گفت از من حاجتی خواه‌ای خلیل

من نکردم سوی او آن دم نگاه

زانک بند راهم آمد جز اله

چون بپیچیدم سر از جبریل من

کی دهم جان را به عزرائیل من

زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار

تا از و شنوم که گوید جان بیار

چون به جان دادن رسد فرمان مرا

نیم جو ارزد جهانی جان مرا

در دو عالم کی دهم من جان به کس

تا که او گوید، سخن اینست و بس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر داستان خلیل الله (ابراهیم پیامبر) را روایت می‌کند که در برابر فرشته مرگ، عزراییل، مقاومت می‌کند و نمی‌خواهد جانش را تسلیم کند. او از عزراییل می‌خواهد که به خداوند پیامبر بگوید که جانش را نخواهد گرفت. خدا به او می‌گوید اگر حقیقتا خلیل (دوست خدا) است، باید جانش را به خدا تقدیم کند. خلیل به عزراییل پاسخ می‌دهد که چه طور می‌تواند جانش را بدهد در حالی که عزراییل در میان است و او نمی‌خواهد جانش را به آسانی از دست بدهد. جبریل به خلیل می‌گوید که هر چیزی از او بخواهد. اما خلیل همچنان در برابر مرگ ایستاده است و جان دادن را تنها در زمان مقرر می‌پذیرد، زیرا برایش بسیار ارزشمند است. این شعر نشان‌دهنده عشق و وابستگی عمیق خلیل به زندگی و مقاومت او در برابر تقدیر الهی است.