نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی عشق / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بود عالی همتی صاحب کمال

گشت عاشق بر یکی صاحب جمال

از قضا معشوق آن دل داده مرد

شد چو شاخ خیزران باریک و زرد

روز روشن بر دلش تاریک شد

مرگش از دور آمد و نزدیک شد

مرد عاشق را خبر دادند از آن

کاردی در دست می‌آمد دوان

گفت جانان رابخواهم کشت زار

تا به مرگ خود نمیرد آن نگار

مردمان گفتند بس شوریده‌ای

تو درین کشتن چه حکمت دیده‌ای

خون مریز و دست ازین کشتن بدار

کو خود این ساعت بخواهد مرد زار

چون ندارد مرده کشتن حاصلی

سر نبرد مرده را جز جاهلی

گفت چون بر دست من شد کشته یار

در قصاص او کشندم زار زار

پس چو برخیزد قیامت، پیش جمع

از برای او بسوزندم چو شمع

تا شوم زو کشته امروز از هوس

سوخته فردا ازو اینم نه بس

پس بود آنجا و اینجا کام من

سوخته یا کشته‌ای او نام من

عاشقان جان باز این راه آمدند

وز دو عالم دست کوتاه آمدند

زحمت جان از میان برداشتند

دل به کلی از جهان برداشتند

جان چو برخاست از میان بی‌جان خویش

خلوتی کردند با جانان خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، عاشقی به نام عالی همتی به عشق یک معشوق زیبا دلبسته شده است. او عاشقانه در آرزوی وصال معشوقش است، اما احساس می‌کند که مرگ به او نزدیک می‌شود. وقتی خبر می‌آورد که معشوقش در خطر است، تصمیم می‌گیرد تا برای نجات او جان خود را قربانی کند. دیگران او را دیوانه می‌نامند و از او می‌خواهند که این کار را نکند، اما او معتقد است که اگر معشوقش کشته شود، او نیز باید جان خود را به خاطر او فدا کند. او می‌خواهد در روز قیامت به خاطر این عشقش مورد شفاعت قرار گیرد. در نهایت، عاشقان دیگر نیز به او ملحق می‌شوند و همگی از دنیای مادی دل می‌کنند تا در کنار معشوقشان آرامش یابند.