نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی استغنا / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

آن مگس می‌شد ز بهر توشه‌ای

دید کندوی عسل در گوشه‌ای

شد ز شوق آن عسل دل داده‌ای

در خروش آمد که کو آزاده‌ای

کز من مسکین جوی بستاند او

در درون کندوم بنشاند او

شاخ وصلم گر ببرآید چنین

منج نیکوتر بود در انگبین

کرد کارش را کسی، بیرون شوی

در درون ره دادش و بستد جوی

چون مگس را با عسل افتاد کار

پای و دستش در عسل شد استوار

در طپیدن سست شد پیوند او

وز چخیدن سخت‌تر شد بند او

در خروش آمد که ما را قهر کشت

وانگبینم سخت‌تر از زهر کشت

گر جوی دادم، دو جو اکنون دهم

بوک ازین درماندگی بیرون جهم

کس درین وادی دمی فارغ مباد

مرد این وادی به جز بالغ مباد

روزگاریست ای دل آشفته کار

تا به غفلت می‌گذاری روزگار

عمر در بی‌حاصلی بردی به سر

کو کنون تحصیل را عمری دگر

خیز و این وادی مشکل قطع کن

بازپر، وز جان وز دل قطع کن

زانک تا با جان و بادل هم بری

مشرکی وز مشرکان غافل‌تری

جان برافشان در ره و دل کن نثار

ورنه ز استغنی بگردانند کار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، مگسی به دنبال عسل به کندو می‌رود و از شوق عسل به هیجان می‌آید. اما وقتی در عسل گرفتار می‌شود، متوجه می‌شود که نمی‌تواند از آن خارج شود و هرچه بیشتر تلاش می‌کند، بیشتر در آن غرق می‌شود. شاعر به این وضعیت اشاره می‌کند که انسان‌ها نیز در زندگی ممکن است با شیفته شدن به بعضی چیزها، خود را در مشکلات فرو ببرند و عواقب آن را نادیده بگیرند. سپس شاعر به اهمیت تلاش و خروج از غفلت می‌پردازد و از خواننده می‌خواهد که از زندگی بی‌حاصلی که می‌گذرانند، بیدار شوند و به دنبال تحصیلات و پیشرفت بروند. در نهایت، تاکید می‌کند که باید برای رسیدن به هدف و نجات از مشکلات، جان و دل را نثار کرد.