گفتار پیری مستغنی عطار
عطار نیشابوری / بیان وادی استغنا / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت مردی مرد را از اهل راز
پرده شد از عالم اسرار باز
هاتفی در حال گفت ای پیر زود
هرچه میخواهی به خواه و گیر زود
پیر گفتا من بدیدم کانبیا
مبتلا بودند دایم در بلا
هر کجا رنج و بلایی بیش بود
انبیا را آن همه در پیش بود
انبیا را چون بلا آمد نصیب
کی رسد راحت بدین پیر غریب
من نه عزت خواهم و نه خواریی
کاش در عجز خودم بگذاریی
چون نصیب مهتران در دست و رنج
کهتران را کی تواند بود گنج
انبیا بودند سر غوغای کار
من ندارم تاب، دست از من بدار
هرچ گفتم از میان خود چه سود
تا ترا کاری نیفتد زان چه سود
گرچه در بحر خطر افتادهای
همچو کبکی بال و پرافتادهای
از نهنگ و قعر اگر آگاهیی
کی سلوک این چنین ره خواهیی
اول از پندار مانی بیقرار
چون درافتی جان کی آری با کنار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، مردی از اهل راز به پیر حکیم میپردازد و از او میخواهد تا به اسرار عالم پی ببرد. هاتفی به پیر میگوید هرچه میخواهد، به سرعت طلب کند. اما پیر میگوید که او در زندگی ندیده است که انبیا در بلایا و مشکلات رنج نبرده باشند. او به این نتیجه میرسد که راحتی و عزت نمیخواهد و کاش در عجز و ناتوانیاش رها شود. او میگوید که اگر انبیا همواره در رنج و سختی بودهاند، پس چه گنجی برای او ممکن است وجود داشته باشد. در نهایت، او میگوید که در این مسیر پرخطر، تنها در صورت آگاهی و بیداری میتوان به آرامش رسید و باید از پندارهای بیپایه رها شود.