بخش ۳۰ - فی الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / آغاز کتاب / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خسروی در کوه شد بهر شکار
بود بقراط آن زمان در کنج غار
همچو حیوانی گیه میخورد خوش
هر سوئی بیخود نگه میکرد خوش
از حشم یک تن بدید اورا ز راه
گفت عمری کرد استدعات شاه
تا تو باشی همنشینش روز و شب
میگریزی می نیائی در طلب
نفس قانع کو گوائی میکند
در حقیقت پادشائی میکند
گفت بقراطش که ای مغرور شاه
گر تو قانع بودئی هم از گیاه
برگیه چون من بسنده کردئی
کی تن آزاد بنده کردئی
چون دهد نفسی بدین اندک رضا
با چه کار آید مر او را پادشا
تا چه خواهم کرد مشتی خام را
بیقراری چند بی آرام را
این دمم تا مرگ برگ خویش هست
هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست
زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم
چند خواهم گشت اگر گردون نیم
برگ عمرم هست بنشینم خوشی
میگذارم عمر شیرینم خوشی
عمر روزی پنج و شش می بگذرد
خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد
چون چنین می بگذرد عمری که هست
چیست جز باد از چنین عمری بدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، خسروی به کوه میرود تا شکار کند و در کناری، بقراط، فیلسوف بزرگ، در غاری نشسته و به آرامی زندگی میکند. بقراط به خسرو میگوید که اگر تو قانع باشی، باید از چیزهای سادهای چون گیاهان تغذیه کنی و نیازی به مقام و ثروت نداشته باشی. او به خسرو گوشزد میکند که چه فایدهای از پادشاهی و ثروت هنگفت اگر انسان نتواند از زندگی لذت ببرد. او به تجملات و در پی آن بودن بیفایده و بیثباتی زندگی اشاره میکند و بر اهمیت قناعت و آرامش در زندگی تأکید میکند، چرا که عمر به سرعت میگذرد و در نهایت چیزی جز باد نخواهد ماند.