بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سیزدهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
سایلی خفاش را گفت ای ضعیف
بیخبر ماندی ز خورشید شریف
ای همه روزت شب تیره شده
از فروغی چشم تو خیره شده
در شب تیره بسی گردیده تو
رشته تائی روشنی نادیده تو
گر تو با خورشید میآمیزئی
از فروغ او چنین نگریزئی
چند در سوراخها سازی وطن
در نگر در آفتاب موج زن
تا ببینی آفتاب آتشین
ذرهٔ با او شوی خلوت نشین
ای عجب خفاش گفت ای بیخبر
من چه خواهم کرد خورشید و قمر
آفتابی را که خواهد شد سیاه
وز غروبش بر لوش دادند راه
روی زرد و جامهٔ ماتم به بر
در تک و پوئی بمانده در به در
تشنه تر از دیگران صد باره او
وز شفق آغشتهٔ خونخواره او
گر چنین خورشید ناید در نظر
گو میا چون هست خورشیدی دگر
تو مخسب ای مرد یک شب زنده دار
تا بشب خورشید بینی آشکار
روز من ای مرد غافل هر شبست
کآفتاب ینزل اللّه در شبست
چون پدید آید بشب آن آفتاب
خلق عالم را کند مشغول خواب
آفتاب از عکس چندانی ضیا
روی در پوشد به جلباب حیا
در گریز آید ز تشویر ای عجب
روز و شب خوش میکند از بیم شب
لیک هرکو همچو من محرم بود
آفتابش در شب ماتم بود
چون چنین خورشید در شب حاصلست
گر زکوری میبخسبی مشکلست
من نخفتم جملهٔ شب تا بروز
گرد آن خورشید میپرم ز سوز
چون نماید روی خورشید مجاز
ما بظلمت آشیان کردیم باز
چون بشب نقدست خورشید اله
آن چنان خورشید دیدن نیست راه
گر چو بازان همتی آری بدست
دست سلطانت بود جای نشست
ور چو پشه باشی از دون همتی
همچو پشه باشی از بیحرمتی
لاجرم چون پشه نقصان باشدت
بود با نابود یکسان باشدت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، سایلی به خفاش میگوید که چرا در تاریکی و بیخبری زندگی میکند و از نور خورشید دوری میکنی. او به خفاش یادآوری میکند که اگر با خورشید آشنا شود، میتواند از روشنایی و زیباییاش بهرهمند شود. خفاش پاسخ میدهد که او به خورشید هیچ توجهی ندارد، زیرا آن را سیاه و غمگین میبیند. سایلی تأکید میکند که روز او شب است و خورشید در شب هم وجود دارد و باید در تاریکی بماند تا نور حقیقی را ببیند. او میگوید که باید همت بلند و روحیهای والا داشت تا نور خورشید را در شب درک کرد. در نهایت، اشاره میکند که سرنوشت کسی که همت ندارد، همچون پشهای است که در بیحرمتی و نقصان به سر میبرد.