نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش پانزدهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت چون مسعود آن شاه درشت

خشمگین شد از حسن زارش بکشت

پیش قصری سرنگونش آویختند

خون او با خاک می آمیختند

او وزیر نیک بُد محمود را

بد شد از بی دولتی مسعود را

کثرت دنیا و قلت بگذرد

در دمی دوران دولت بگذرد

آن همه دولت که در عهد حسن

بود از که بود از جهد حسن

باز این بی دولتی کاکنونش بود

زو نبود این هم که از گردونش بود

گر بسی خون پیش او میریختند

عاقبت او را بخون آویختند

کار دیوانم جنون آید همه

کز وزارت بوی خون آید همه

هم بیابی تو گدا اینجایگاه

گردهٔ بی آنکه گردی گرد شاه

شاه دنیا بر مثال آتش است

گرد او پروانه را کشتن خوش است

چون حسن شد کشته خلقی بر سرش

هر کسی میگفت عیبی دیگرش

کشته شد وز ننگ عالم می نرست

وز زفان مردمان هم می نرست

هرخری در خرمنش میکرد گاو

کشته را هرگز سگان ندهند تاو

چون بسی عیبش بگفتند آن زمان

ژنده پوشی بود برجست از میان

گفت او را بود یک عیب دگر

زین همه عیبی که بشنودم بتر

گفت خالص بود کاریزش هزار

پیش هر کاریز او را یک حصار

جمله را در آهنین در قبله روی

هر حصاری را دهی پرگفت و گوی

کارگاهش بود ملک خود هزار

جمله دیبا یافتندی چون نگار

در شمار او هزار آمد غلام

جمله در مردی و نیکوئی تمام

زان همه کاریز او در پیش و پس

پنج من آبش نصیب افتاد و بس

زان همه دیبا که بد بر اسم او

ده گزی کرباس آمد قسم او

زان همه نیکو غلام نیک نام

بود بی شک چار حمالش تمام

زان حصار و زان همه در آهنین

حصه ده خشت آمدش زیر زمین

زان همه دشت و زمین پست وبلند

چار گز خاک لحد بودش پسند

عیب او این بود کز فضل و بیان

خرده دانی کرد دعوی در جهان

گرچه جان در خرده دانی باخت او

ذرهٔ عیب جهان نشناخت او

خرده دان کو عیب دنیا ننگرد

در غرور افتد به عقبی ننگرد

لاجرم امروز خونش ریختند

سرنگونسارش ز قصر آویختند

او ندید و راه پیچاپیچ بود

عیبش این بود آن دگرها هیچ بود

گر بدیدی خوف ره بالغ شدی

برفکندی جمله و فارغ شدی

چون گلوی خود بدست خود فشرد

لاجرم عاجز ز دست خود بمرد

شکر کن کز حرص سرگردان نهٔ

روز تا شب بر در دکان نهٔ

در طریق حبه دزدیدن مدام

دانهٔ بنهادهٔ از بهر دام

دام جمله نه دکان داری بود

دام تو در خرقه متواری بود

آستین کوتاه کردی حیله ساز

تا توانی کرد خوش دستی دراز

شرع را از طبع نافرمان شدی

کور بودی در کبودی زان شدی

هرکه شد در خرقهٔ شد حیله ساز

پس دکان خویش را در کرد باز

خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند

زین سخن بس دیر و بس دور آمدند

شکر کن حق را کز ایشان نیستی

خلوتی داری پریشان نیستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، راوی به سرنوشت بد مسعود، شاهی خشمگین، اشاره می‌کند که به دلیل بی‌دولتی‌اش در نهایت مورد انتقاد و مرگ قرار می‌گیرد. راوی بیان می‌کند که حتی یک وزیر خوب نیز نمی‌تواند در برابر فساد و بدبختی‌های قدرت دوام بیاورد. او به این نکته اشاره می‌کند که خوشی‌ها و نیک‌بختی‌ها ممکن است زودگذر باشند و در نهایت به ناکامی تبدیل شوند. شعر همچنین به انتقاد از غرور و خودپسندی می‌پردازد و می‌گوید که افرادی که به خود می‌بالند ممکن است در نهایت به سقوط دچار شوند. کسی که در عیب‌ها و خطاهای دیگران غرق می‌شود، در نهایت خود نیز به عیب‌جویی دچار خواهد شد. در پایان، شاعر روی به شکرگزاری و خلوص نیت توصیه می‌کند و به اهمیت نپرداختن به مناظر دنیا و عدم گمراهی در آن اشاره می‌کند. خطراتی که در کمین انسان‌هاست، به بی‌دقتی‌ها و نادانی‌ها مرتبط است و در نهایت به خودآسیبی منتهی می‌شود.