بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش هجدهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
میشد ابراهیم ادهم در رهی
پیش اوآمد سواری ناگهی
گفت آبادانی ای رهرو کجاست
اوبگورستان اشارت کرد راست
شد سوار از قول اودر خشم سخت
تازیانه کرد بر وی لخت لخت
خون روان شد از سر واز روی او
تا زخون گل گشت خاک کوی او
چون بنزد شهر آمد آن سوار
دید خلقی را دوان و بیقرار
گفت این تعجیل چیست ای مردمان
گفت ابراهیم ادهم این زمان
میرود در پیش آگاهی رسید
اسب داری گر درو خواهی رسید
هرکه او رادید پیدا و نهان
گشت ایمن از عذاب آن جهان
زو صفت پرسید آن مرد سوار
چون صفت گفتند او بگریست زار
حال خودبرگفت کو را چون زدم
جامه و دستم ازو در خون زدم
شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز
دید او راجامه شستن کرده ساز
خون زخود میشست پیشش شد سوار
گشت درخاک و بسی بگریست زار
عفو خواست او عفو دادش در زمان
گفت آخر آن چرا گفتی چنان
گفت آبادانی ای مرد تمام
نیست جز در کوی گورستان مدام
گورها هر روز آبادان ترست
لیک هر دم شهرها ویران ترست
گر همه آفاق آبادان کنند
عاقبت می دان که گورستان کنند
پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار
راست گفتم تو خیال کژ مدار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ابراهیم ادهم در مسیر خود با سوار زنی برخورد میکند که از او درباره آبادانی میپرسد. ابراهیم به گورستان اشاره میکند. سوار از خشم بر او ضربهای میزند و خونش به زمین میریزد. وقتی سوار به شهر میرسد، متوجه بیقراری مردم میشود و از علت آن میپرسد. جواب میشنود که ابراهیم ادهم در حال عبور است. سوار از صفات ابراهیم میپرسد و وقتی میفهمد که به او آسیب رسانده، بسیار نادم و پشیمان میشود. او از ابراهیم عذرخواهی میکند و ابراهیم نیز او را میبخشد و توضیح میدهد که حقیقت آبادانی در گورستان نهفته است و با هر روزی که میگذرد، زمینهای آباد کمکم ویران میشوند. در نهایت، ابراهیم میگوید که آنچه گفته، حقیقت است و باید واقعیت را درک کنند.