نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خواجه‌ای در شهر ما دیوانه شد

وز خرد یکبارگی بیگانه شد

نه لباسی بودش و نه طعمهٔ

کس ندادش لقمهٔ بی لطمهٔ

بود پنجه سال تادیوانه بود

در زفان کودکان افسانه بود

سیم رفته روی چون زر مانده

در به در در خاک هر در مانده

دیده پرخون دل پر آتش آمده

لب فرو بسته بلاکش آمده

دید یک روزی جوانی تازه را

خویشتن آراسته آوازه را

پای در مسجد نهاد آن سرفراز

کان جوان را بود هنگام نماز

پیر دیوانه بدو گفت ای پسر

در رو ودر رو هلا زین زودتر

زانکه من دررفته ام بسیار هم

کرده ام چون تو بسی این کار هم

هم نمازی بودم وهم حق پرست

تاثریدی این چنینم درشکست

گر چو من شوریده دین میبایدت

ور ثریدی این چنین میبایدت

پای در نه زود تا دستت دهند

نه بهر وقتی که پیوستت دهند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دیوانه‌ای است که در شهر زندگی می‌کند. او که زمانی فردی خردمند و راست‌کیری بوده، حالا به حالت جنون درآمده و کسی به او کمک نمی‌کند. او سال‌ها در این وضعیت به سر می‌برد و کودکان او را به عنوان داستانی افسانه‌ای یاد می‌کنند. یک روز او به جوانی زیبا و شیک‌پوش برخورد می‌کند که به مسجد می‌رود. دیوانه به جوان توصیه می‌کند که به جای اینکه به عبادت بپردازد و مانند او در مسیر اشتباه قرار گیرد، از راه درست پیروی کند و مراقب باشد که مانند او به دیوانگی نیفتد. او به جوان هشدار می‌دهد که نماز و عبادت نیاز به توجه و پایبندی دارد و نباید به راحتی آن را فراموش کند.