بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت روزی شبلی افتاده کار
در بردیوانگان شد سوکوار
دید آنجا پس جوان دیوانهٔ
آشنا با حق نه چون بیگانهٔ
گفت شبلی را که مردی روشنی
گر سحرگاهان مناجاتی کنی
از زفان من بگو با کردگار
کوفکندی در جهانم بی قرار
دور کردی از پدر وز مادرم
ژندهٔ بگذاشتی اندر برم
پردهٔ عصمت ز من برداشتی
در غریبی بی دلم بگذاشتی
کردی آواره ز خان و مان مرا
آتشی انداختی در جان مرا
آتش تو گرچه در جانم خوشست
برجگر بیآییم زان آتشست
بستی از زنجیر سر تا پای من
تا رهائی یابم ازتو وای من
گر ترا گویم چه میسازی مرا
در بلای دیگر اندازی مرا
نه مرا جامه نه نانی میدهی
نان چرا ندهی چو جانی میدهی
چند باشم گرسنه این جایگاه
گر نداری نان زجائی وام خواه
این بگفت وپارهٔ شد هوشیار
بعد از آن بگریست لختی زار زار
گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی
گر بگوئی بو که درگیرد یکی
رفت شبلی از برش گریان شده
در تحیر مانده سرگردان شده
چون برون رفت از در آن خانه زود
دادش آواز از پس آن دیوانه زود
گفت زنهار ای امام رهنمای
تانگوئی آنچه گفتم با خدای
زانکه گر با او بگوئی اینقدر
زآنچه میکرد او کند صد ره بتر
من نخواهم خواست از حق هیچ چیز
زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز
او همه با خویش میسازد مدام
هرچه گوئی هیچ باشد والسلام
دوستان را هر نفس جانی دهد
لیک جان سوزد اگر نانی دهد
هر بلا کین قوم راحق داده است
زیر آن گنج کرم بنهاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شبی، شبلی به دیوانگان میرسد و جوانی دیوانه را میبیند که از درد و رنج خود میگوید. او از شبلی میخواهد تا در سحرگاه برایش دعا کند و از خداوند بخواهد که او را از وضعیت ناگوارش رها سازد. جوان از قطع ارتباطش با خانواده و آتش عشق و درد در جانش سخن میگوید و از شبلی میخواهد تا از حالش برای خدا بگوید. شبلی، تحت تأثیر سخنان جوان، به شدت احساساتی میشود و بعد از شنیدن فریاد آن جوان، متوجه میشود که اگر اینطور که او میگوید، با خداوند سخن بگوید، ممکن است نتیجه بدتری بگیرد. جوان در نهایت به شبلی هشدار میدهد که او هیچ خواستهای از خداوند ندارد، زیرا خداوند خود با بندگانش آشناست و نیازی به دعای او نیست. این گفتگو نشاندهندهی درد و رنج روحی انسانها و ارتباط آنها با خداوند است.