نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش بیستم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

عاشقی روزی مگر خون میگریست

زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست

گفت میگویند فردا کردگار

چون کند تشریف رؤیت آشکار

چل هزاران ساله بدهد بر دوام

خاصگان قرب خود را بار عام

یک زمان زانجا بخود آیند باز

در نیاز افتند خو کرده بناز

زان همی گریم که با خویشم دهند

یک نفس در دیدهٔ‌ خویشم نهند

چون کنم آن یک نفس با خویشتن

میتوانم کشت ازین غم خویش من

باخدا باشم چو بیخود بینیم

تاکه با خود بینیم بد بینیم

آن زمان کز خود رهائی باشدم

بیخودی عین خدائی باشدم

هر که موئی پای آرد در میان

باز ماند یک سر موی از عیان

محو باید مرد در هر دو سرای

پای از سر ناپدید و سر ز پای

گر سر موئی تفاوت میبود

جمله سر تاپای او بت میبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان دل‌تنگی و عشق خود می‌پردازد و از درد و غم ناشی از جدایی می‌گوید. او به پرسش یکی از عاشقان پاسخ می‌دهد که علت گریه‌اش چیست. شاعر بیان می‌کند که روزی خداوند به بندگانش خود را نشان خواهد داد و او از این بابت نگران است که آیا می‌تواند در آن لحظه، یک نفس با خود باشد یا نه. او در جستجوی رهایی از خود است تا به حقیقت الهی نزدیک شود و به نوعی بر این باور است که اگر بتواند از خویشتن بگذرد و خود را در عشق فنا کند، به مرتبه‌ای از خداوندی دست خواهد یافت. شاعر می‌گوید همه چیز در این دنیا به هم پیوسته است و اگر حتی یک موی از حقیقت جدا باشد، دگرگون خواهد شد. در نهایت، او مفهوم عشق و رهایی را در بین دو عالم رها کردن خود و پیوستن به حقیقت بیان می‌کند.