بخش ۸ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بود شوریده دلی دیوانهٔ
روی کرده در بن ویرانهٔ
همچو باران زار برخود میگریست
سایلی گفتش که این گریه ز چیست
که بمردت گفت دور از تو دلم
دل بمرد و سخت تر شد مشکلم
گفت دل چون مردت و چون شد زجای
گفت چون اندوه بودش با خدای
خوش بمرد و دور گشت از من نهان
شد بر او و برون رفت از جهان
تا به تنهائی مرا حیران گذاشت
وین چنین افکنده سر گردان گذاشت
ای عجب جائی که آنجا شد دلم
رفتن آنجا مینماید مشکلم
آرزوی من بدآنجا رفتن است
لیک ره در قعر دریا رفتن است
گر رسم آنجایگه یک روز من
وارهم از گریه و از سوز من
هر کرا این درد عالم سوز نیست
در شبست و هرگز او را روز نیست
درد میباید که بی درمان بود
تا اگر درمان کنی آسان بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعری دیوانه و دلشکسته را در ویرانهای توصیف میکند که به شدت میگرید. وقتی از او میپرسند چرا میگریی، او میگوید که دلش از دوری معشوق مرده است و این جدایی برایش بسیار دردناک و مشکلآفرین شده است. او اشاره میکند که دلش پس از مرگ معشوق به خداوند روی آورده و از او پنهان شده است. شاعر در تنهایی و حیرت از این جدایی رنج میبرد و آرزو دارد که به آنجا که دلش رفته، برسد. اما به این امر نیز واقف است که این مسیر دشوار و پر از درد است. او معتقد است که درد واقعی بیدرمان است و تنها درکی از این درد، روشنایی ندارد.