بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و چهارم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
شهریاری بود عالی شیوهٔ
در جوارش بود کنج بیوهٔ
بیوه هر روزی برافکندی سپند
در تعجب ماندی شاه بلند
خادمی را خواند روزی شهریار
داد صد دینارش از زر عیار
گفت رو این پیرزن را ده زشاه
پس بپرس از وی که هر روزی پگاه
این سپند از بهر چه سوزی همی
چون نداری یک شبه روزی همی
رفت خادم زر بداد و گفت راز
پیر زن در حال گفت ای سرفراز
هرچه در کلّ جهان نامش بری
عاقبت چشمش رسد تا بنگری
از گدائی گرچه جان میسوختم
این سپند از بهر آن میسوختم
چون گدائی خود آمد در خورم
گفتمش چشمی رسد تا بنگرم
اینکم تو زر نهادی در کنار
آن گدائی رفت و گشتم سیم دار
دیدی آخر چون مرا چشمی بدید
آن گدائی مرا چشمی رسید
فارغ از عالم گدائی راندن
بهتر از صد پادشائی راندن
چون بود هر روز یک نانت پسند
هیچ قیدی نیز درجانت مبند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، داستان یک شهریار خوشخلق و یک بیوهزن روایت میشود. بیوهزن هر روز صبح سپندی را میسوزاند و این کار باعث تعجب پادشاه میشود. او از یکی از خادمانش میخواهد تا از پیرزن بپرسد علت این کار چیست. خادم میپردازد و پیرزن توضیح میدهد که با وجود اینکه خود در فقر زندگی میکند، هر روز این سپند را برای امید به آینده میسوزاند تا روزی چشمی به او برگردد و از گدایی نجات یابد. او در نهایت موفق میشود و تبدیل به فرد ثروتمندی میشود. پیام اصلی این داستان این است که امید و صبر در زندگی، از پادشاهی و ثروت نیز ارزشمندتر هستند و انسانها باید از قید دنیا آزاد باشند.