نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش بیست و چهارم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت محمود آن جهان را پادشاه

در شکاری دور افتاد از سپاه

در دهی افتاد ویران سر بسر

پیر زالی دید پیش رهگذر

گاو میدوشید روئی چون بهی

گفت ای زن شربتی شیرم دهی

پیرزن گفتش که ای میر اجل

شیر را آخر کجاباشد محل

شوهر من گر بدی اینجایگاه

گاو کردی پیش تو قربان راه

گر شتابت نیست مهمانت کنم

نقد من گاویست قربانت کنم

زان سخن محمود خوش دل گشت ازو

شد پیاده زود بر نگذشت ازو

گاو را در حال دوشیدن گرفت

شیر از پستانش جوشیدن گرفت

دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت

کان بماهی دست زال پیر ریخت

پیرزن چون دید آن بسیار شیر

گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر

زانکه هر انگشت تو گوئی عیان

چشمهٔ پر شیر دارد در میان

با چنین دستی که این ساعت تراست

شیرت از بهر چه میبایست خواست

دولتی داری چو دریا بی کنار

من ندانم تا چه مردی ای سوار

شیرخور نه از من از بازوی خویش

زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش

خویشتن را نقد چندین شیر ازو

من بماهی دیده ام ای میر ازو

این همه شیرم که از دست تو زاد

این نه پستان داد کاین دست تو داد

تا در پی بودند صحرائی سپاه

از همه سوئی درآمد گرد شاه

سجده میبردند پیش روی او

حلقه میکردند از هر سوی او

پیرزن را حال اومعلوم گشت

همچو سنگی بود همچون موم گشت

دست و پایش پیش شاه از کار شد

خجلت و تشویر او بسیار شد

گفت تااکنون که مینشناختم

گاو را قربان تو میساختم

چون بدانستم برای جان تو

خویشتن را میکنم قربان تو

از حدیث پیرزن خوش گشت شاه

گفت هر حاجت که میباید بخواه

گفت آن خواهم که گه گه شهریار

اوفتد از لشکر خود بر کنار

آیدم مهمان به تنهائی خویش

فرد آید سوی سودائی خویش

زانکه من بی طاقتم سر تا قدم

می ندارم طاقت کوس و علم

شاه آن ده را عمارت ساز کرد

از برای پیر زن آغاز کرد

ده بدو بخشید و زانجا در گذشت

پیرزن را این سخن شد سرگذشت

چون نبد محمود را دولت مجاز

هر کجا میشد بدو میگشت باز

دولت آمد اصل مردم هوش دار

این قدر دولت که داری گوش دار

ور نداری گوش آن اندک قدر

چشم بد در حال آید کارگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

محمود، پادشاه، در سفر خود با سپاهش از آنها جدا می‌شود و به یک ده ویران می‌رسد. در آنجا پیرزنی را می‌بیند که در حال دوشیدن گاوی است. محمود از او درخواست شربتی شیر می‌کند. پیرزن به شوخی می‌گوید که در آخر شیر هم می‌خواهد به کجا برود و شوهرش اگر در اینجا بود او را قربانی می‌کرد. محمود که از سخنان او خوشش آمده، از اسب پیاده می‌شود و خود گاو را می‌دوشد. او شیر زیادی می‌ریزد که پیرزن متوجه قدرت و ثروت او می‌شود و خجالت‌زده می‌شود. او از محمود می‌خواهد که گاهی اوقات به تنهایی بیاید. محمود به خاطر این درخواست پیرزن، تصمیم می‌گیرد که ده را تعمیر کند و به او بخشید. داستان نشان می‌دهد که اگرچه محمود پادشاهی بزرگ و ثروتمند است، اما باید قدر و احترام مردمی که در اطرافش هستند را داشته باشد.