بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و چهارم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
چون به چین افتاد اسکندر ز راه
داشتش فغفور چین در چین نگاه
کرد بزمی آنچنان شاهانه راست
کان صفت ناید بصد افسانه راست
چند کاسه پیش اسکندر نهاد
پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد
گفت بسم اللّه بکن دستی دراز
تا کنند آنگه سپه دستی فراز
گفت اسکندر که پیشم قوت نیست
کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست
کاسه پر جوهر چرا کردی بگو
کی خورد مردم چنین خوردی بگو
شاه چین گفتش که ای بحر علوم
تو نسازی قوت خود جوهر به روم
گفت جوهر چون تواند خورد کس
گردهٔ دو نان مرا قوتست و بس
کار من بی شک چو کار خاص و عام
میشود روزی بدو گرده تمام
شاه گفتش چون نمیخوردی گهر
می نبایستت دو گرده بیشتر
مینشد در روم این دو گرده راست
کز چنان جائیت بر بایست خاست
جملهٔ عالم بزیر پای کرد
عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد
راه میپیمود با چندین سپاه
کرد چندینی رعیت را تباه
این دو گرده راست میبایست کرد
هم به روم آزاد میبایست خورد
چون ازو بشنود اسکندر دلیل
کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل
در سفر گفت این فتوحم بس بود
تا قیامت قوت روحم بس بود
ترک گفتم من سفر یکبارگی
عزلتی جویم ازین آوارگی
هیچکس را در جهان بحر و بر
از قناعت نیست ملکی بیشتر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
اسکندر به چین رفت و در آنجا با فغفور چین دیدار کرد. فغفور به او یک ضیافت بسیار زیبا ترتیب داد و کاسههایی پر از جواهرات و لعل به او تقدیم کرد. اسکندر به او گفت که نمیتواند جواهرات بخورد، زیرا خوراک او فقط نان است. فغفور پاسخ داد که او باید قوت خود را از جواهرات نمیسازد و به دو گرده نان قناعت کند. اسکندر در این گفتوگو به این نکته پی برد که قناعت در زندگی اهمیتی ویژه دارد و تصمیم گرفت از این سفر درس بگیرد. او در عزم خود برای فتوحات بیشتر به این نتیجه رسید که قناعت و عدم وابستگی به زرق و برق دنیا از ارزشهای واقعی زندگی است. به همین دلیل، از سفر خود بازگشت و به دنبال آرامش و زندگی سادهتری شد، زیرا در دنیا هیچ کس از قناعت بیشتر برخوردار نیست.