بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و چهارم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
آن یکی دیوانه را میتاختند
کودکانش سنگ میانداختند
درگریخت او زود در قصر عمید
بود او در صدر آن قصر مشید
دید در پیشش نشسته چند کس
باز میراندند از رویش مگس
بانگ بر وی زد عمید از جایگاه
گفت « ای مدبر که داد این جات راه ؟»
گفت « بود از دیدهٔ من خون چکان
زانکه سنگم میزدند این کودکان
آمدم کز کودکان بازم خری
خود تو صد باره ز من عاجزتری
چون ترا در پیش باید چند کس
تا ز رویت باز میراند مگس
کودکان را چون ز من داری تو باز ؟
سرنگونی تو به حق نه سرفراز
تو نهای میری اسیری دایمی
زانکه محکومی بحق نه حاکمی »
میر آن باشد که با او در کمال
دیگری را نبود از میری مجال
نیست باقی سلطنت بر هیچکس
تا بدانی تو که یک سلطانست بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، نویسنده به توصیف دیوانهای میپردازد که مورد آزار کودکان قرار گرفته و از قصر عمید فرار کرده است. در قصر، عمید از او میپرسد چرا چنین شده است و دیوانه توضیح میدهد که به دلیل پرتاب سنگهای کودکان، خون از دیدش میچکیده و مجبور به فرار شده است. او عمید را به چالش میکشد و میگوید که اگر او در مقام بازرسی بالاتر است، چرا نمیتواند از خود دفاع کند. دیوانه عمید را به اسیری محکوم میکند و میگوید که پادشاهی حقیقی کسی است که بر دیگران تسلط و کمال داشته باشد، نه کسی که در برابر مگسها و مشکلهای کوچک عاجز باشد. در نهایت، پیامی فلسفی درباره قدرت و سلطنت ارائه میشود که هیچ سلطانی بدون کمال واقعی نمیتواند باقی بماند.