بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و پنجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
مرگ را مردی بجان مشتاق شد
پیش خواجه بوعلی دقاق شد
گفت من از دست شیطان رجیم
می ندارم ذرهٔ از مرگ بیم
هر دمم جان گوئیا شیطان برد
مرگ نیکوتر بود گر جان برد
خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت
در سرایت از میان بر کن درخت
تا برو گنجشگ ننشیند دگر
بی درختت دیو کی بیند دگر
تا درونت آشیان دیو هست
دایمت از دیو سر کالیو هست
چون بسوزی آشیان دیو پاک
دیو را با تو چه کار ای دردناک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، مردی به خواجه بوعلی دقاق میگوید که از مرگ نمیترسد و با شیطان درگیر است، زیرا شیطان هر لحظه جان او را میبرد. خواجه به او پیشنهاد میدهد که درخت را از خانهاش بدرد، تا دیو (شیطان) نتواند در آنجا آشیانه کند. او اشاره میکند که تا زمانی که دیو در درون او وجود دارد، باید از مرگ بترسد. با سوزاندن آشیانه دیو، مرد به آرامش دست خواهد یافت و دیگر نیازی به ترس از شیطان نخواهد داشت.