بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و هفتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت آن دیوانه بس بی برگ بود
زیستن بر وی بتر از مرگ بود
در شکم نان برجگر آبی نداشت
در همه عالم خور و خوابی نداشت
از قضا یک روز بس خوار و خجل
سوی نیشابور میشد تنگدل
دید از گاوان همه صحرا سیاه
همچو صحرای دل از ظلم و گناه
باز پرسید او که این گاوان کراست
گفت این ملک عمید شهر ماست
رفت از آنجا چشمها خیره شده
دید صحرای دگر تیره شده
بود زیر اسب صحرائی نهان
اسب گفتی باز میگیرد جهان
گفت این اسبان کراست اینجایگاه
گفت هست آن عمید پادشاه
رفت لختی نیز آن ناهوشمند
دید صحرائی دگر پر گوسفند
گفت آن کیست چندینی رمه
مرد گفت آن عمیدست این همه
رفت لختی نیز چون دروازه دید
ماه وش ترکان بی اندازه دید
هر یکی روئی چو ماه آراسته
جمله همچون سرو قد پیراسته
دل ز در گوش ایشان در خروش
خواجگان شهرشان حلقه بگوش
در جهان حسن آن هر لشگری
ختم کرده نیکوئی و دلبری
گفت مجنون کاین غلامان آن کیست
وین همه سرو خرامان آن کیست
گفت شهر آرای عمیدند این همه
بندهٔ خاص عمیدند این همه
چون درون شهر رفت آن ناتوان
دید ایوانی سرش در آسمان
کرده دکانی ز هر سوئی دراز
عالمی سرهنگ آنجا سر فراز
هر زمان خلقی فراوان میرسید
شور ازان ایوان به کیوان میرسید
کرد آن دیوانه از مردی سؤال
کآن کیست این قصر با چندین کمال
گفت این قصر عمیدست ای پسر
تو که باشی چون ندانی این قدر
مرد مجنون دید خود رانیم جان
وز تهی دستی نبودش نیم نان
آتشی در جان آن مجنون فتاد
خشمگین گشت و دلش درخون فتاد
ژندهٔ داشت او ز سر بر کند زود
پس به سوی آسمان افکند زود
گفت گیر این ژنده دستار اینت غم
تا عمیدت را دهی این نیز هم
چون همه چیزی عمدیت را سزاست
در سرم این ژنده گر نبود رواست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بخش از شعر، راوی درباره دیوانهای صحبت میکند که بخاطر نداری و فقر بسیار رنج میبرد و زندگی برای او سختتر از مرگ است. او روزی به نیشابور میرود و در سفر خود گاوان، اسبان و گوسفندانی را میبیند که همگی متعلق به عمید، پادشاه آن منطقه هستند. دیوانه تحت تأثیر ثروت و زیباییهای شهر قرار میگیرد و با دیدن قصری بزرگ و باشکوه، حسرت به دلش میافتد. در نهایت، وقتی میبیند که خود هیچچیزی ندارد و حتی نان خوراکیش تأمین نیست، از حس خود خشمگین میشود و با پرتاب لباس ژندهاش به آسمان، از سرخوردگی و خشمش پرده برمیدارد و این که چرا باید عمید ثروت داشته باشد و او نه.