نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش سی و دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت چون یعقوب بر عزم سفر

رفت از کنعان برون پیش پسر

مصریان بی پا و سر برخاستند

پای تا سر مصر را آراستند

چون زلیخا را خبر آمد ازآن

نه بپای اما بسر آمد دوان

ژندهٔ بر سر فکند آن بی قرار

بر میان خاک ره بنشست خوار

یوسف صدیق را بر رهگذر

اوفتاد آخر برآن بی دل نظر

تازیانه بود بر اسبش بدست

برد حالی سوی آن مجنون مست

برکشید از دل دمی آن سوخته

تازیانش گشت از آن افروخته

ای عجب چون گشت از آن آتش بلند

تازیانه یوسف از دست اوفکند

تا زلیخا گفت ای پاکیزه دین

نیست در خورد جوانمردیت این

آتشی کز جان من آمد براه

تو بدست اندر نمی داری نگاه

سالها زین آتشم پر بود جان

گو ترا در دست باش این یک زمان

آنچه از عشق تو از جانم دمید

یک نفس در دست نتوانی کشید

تو سر مردان دینی من زنی

این وفاداری بود با چون منی

شرح دادن حال عاشق جاودان

از عبارت برترست و از بیان

گر زفان گردد دو گیتی سالها

هم نیارد داد شرح حالها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستان یعقوب و یوسف و زلیخا روایت شده است. یعقوب به سمت مصر سفر می‌کند و در این بین، زلیخا که عاشق یوسف است، از آمدن او خبر دار می‌شود و به شدت دچار اضطراب و بی‌تابی می‌شود. او با تاسف و ناآرامی بر زمین نشسته و به یوسف نگاه می‌کند. زلیخا به یوسف می‌گوید که او جوانمردی واقعی است و نمی‌تواند آتش عشق او را خاموش کند. زلیخا از یوسف می‌خواهد که این آتش را در دلش نگه‌دارد، زیرا عشق او فراتر از هر توضیحی است و نمی‌توان آن را با کلمات بیان کرد. در نهایت، به بررسی عمیق احساسات عاشقانه و مشکلات بیان آن می‌پردازد، که نشان‌دهنده‌ی عمق عشق و وفاداری زلیخا است.