نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۰ - الحكایة ‌و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش سی و هفتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

در رهی میرفت بس زیبا زنی

دید مردی چشم زن چون رهزنی

چشم زن در چشم زخمی ره زدش

تیر مژگان برجگر ناگه زدش

زن روان شد مرد بر پی شد روان

زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان

چیست حالت گفت چشم رهزنت

زد رهم چون چشم گفتم روشنت

زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب

تا بدید آن چهرهٔ چون آفتاب

مرد شد کلی ز دست آنجایگاه

جزو جزوش گشت مست آنجایگاه

زن چو آخر در سرای خویش شد

عاشقش بر در حال اندیش شد

عاقبت سنگی در انداخت از غرور

زن برون آمد که ای شوریده دور

رو سر خود گیر ای سرگشته رای

تا نبرندت سر اهل این سرای

مرد گفتش چون نمیبودی مرا

روی از بهر چه بنمودی مرا

گفت الحق دوست میدارم بسی

این که دایم دوستم دارد کسی

چون بنای دوستی محکم کنی

خویشتن را درحرم محرم کنی

تا چو دوران فنای تو بود

دوستت بی تو بجای تو بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، زنی زیبا در راهی با مردی مواجه می‌شود. نگاه زن به مرد تأثیری عمیق بر او می‌گذارد و دلش را می‌برد. زن به آن مرد می‌گوید که چگونه او را دیده و حس کرده است. وقتی زن صورتش را نمایان می‌کند، مرد به شدت مجذوب زیبایی‌اش می‌شود. آن‌ها در نهایت به هم علاقه‌مند می‌شوند، اما زن از مرد می‌خواهد که در عشق خود محتاط باشد و به او می‌گوید که باید دوستی را به صورت محکم بنا کند و خود را از دیگران محافظت کند. او به مرد توصیه می‌کند که در زمان ناپدید شدن زندگی‌اش، دوستش باید در خاطره‌اش باقی بماند.